عشق چون پنجره ای بود
که روزی وا شد و
قناریهای احساسم
همه آزاد شدند و
در آن سویش من
عاشقی های نجیبانه ی خود را دیدم
و
رهائی را
تا نازکی شبنم ها.
تو صدایم کردی
بی هنگام
مثل ناباوری برف
به روی آتش
بسته شد پنجره ام.
اینک این سو
پس این پنجره ها
نیمی از پیکر من پر وانه ست
نیم دیگر کرمم
یا
رها ساز مرا
یا چنان پیله مرا در بر گیر.



******


صورتم اهدائی ست
آن دو تا چلچله در چشمانم
که از آغاز بلوغ
آشیان ساخته اند
میهمانان من اند.
صورتم اهدائی ست
بال پر وازم نیست
ورنه من می آیم
و
دو تا چلچله ی چشمم را
با چکاوک های باغ شما
آشنا .......... خواهم کرد .



*****

از خرد وعشق
اختیار ورهائی
می خواستم که توامان بسرایم
تغزلــــــــی
آن سان که در تخیل پروانه
رویای کرم ساده نگنجد ؛
یا
در تخیل انسان
آن قطره ی نخست .

اینک
درین کویر ترک خورده
روز و شب
ناچار می سرایم
رویای برکه های طلائی را
در حواشی جنگلهای وهم .

/ 0 نظر / 18 بازدید