نگاهی به شعر (نام ها و نامه ها) از آرش منصور گرگانی

 

 مثلث خواهم شد

مربعی باکره .

 شش ضلعی ها - بی قواره های ملکوتی –

از تمام خیابانها سر در خواهند آورد.

 و من هنوز نیم خطی بی تقدیرم.

 تقدیرم در کافه گنگ تمدن رقم خواهد خورد.

تقدیرم در پمپ بنزینهای دولتی

و در تلقی های متجدد از غمزه های تو رقم خواهد خورد.

 این شعر بلند که پیکری تراشیده از کلمه است، مبنع درونی و ناخود آگاه شاعررا به محض پدیدار شدن منفذی به حال فوران آتشفشانی در آورده، به گونه ای که هر واژه از کل توده ی در حال انفجار بار معانی دیگری را بر دوش می کشد و لازم است موشکافانه بررسی و تجزیه و تحلیل گردد. متاسفانه من آن زبردست و چیره بر خط سوم این معنا نیستم و تنها میتوانم به لحاظ حسی دریافت های خود را به رسم تألیف مخاطب پای سطر ها حکاکی کنم . اگربخواهیم این شعر را تحلیل کنیم یا محتوایش را بفشاریم و افشره ای از آن بیرون بکشیم نیاز به انقسام دارد و قطعه قطعه کردن. زبان شعر، زبان حال است که سطر به سطرمنشعب و با دو شعبه یکی نظر به آینده دارد و آن دیگری گذشته را خطاب قرار میدهد. کندو کاوی در شرایط زمان حال با مصالحی از گذشته و تعبیراتی از آینده. اگر مثلث ابتدای شعر را متساوی الاضلاع فرض کنیم ناچار میشوم برای دیدن بدر وسط مربع، دو مثلث را به هم بچسبانم، مربعی که آرزومندی شعر از آن زاده میشود در جایگاه زنی باکره قرار می گیرد وجه زنانگی شعر که زاهدانه در حال خلق واژگان جهان مختص خویش است. باکره در این معنا به دایره یا خالی کاملا سپیدی اتلاق می گردد که هنوز هیچ لکه ای بر آن نیفتاده است و این شعر بلند رد پای نخستین نوزاد اوست. پس ما با منبع بکر واژگان شاعر که در حال جوشیدن و بیرون ریختن هستند مواجه ایم. از زهدان این مربع که خود از مثلث زاده شده است بی نهایت شش ضلعی بیرون می ریزد. «بی قواره های ملکوتی» ناگزیر به محتوای انسانی این اضلاع هندسی منتسب می گردد که قرار بر این بود با ذات خدایی شان شق القمر کنند. در سطر پنجم ما با نیم خط حضور شاعر که بدون تقدیر به حال خود رها گشته مواجه می شویم. نیم خطی که در ذات خود قابلیت خط شدن را دارد. در این سطر حضور شاعر با نیم خط از تقدیر او جدا می شود و وارد حکایت پیش گویی می گردد یعنی آنچه او را قرار است بپروراند و موجب بالندگی و تعالی روح اش گردد، تقدیری ست که توسط کافه ی گنگ تمدن رقم زده می شود، فعل البته آینده است ولی چنان قطعیتی دارد که میتوان آن را به حال تعمیم داد .سطر آخر با ورود کلمه ی «غمزه های تو» خواننده را با حضور مستحکم دیگری «زن» روبرو می سازد که هم میتواند درجایگاه مادر، نوزاده را به سرانجام برساند و هم با حضور دو گانه ی دیگرش یعنی همسر و دوست او را با خود امتداد دهد. اما آنچه مادر می طلبد با آنچه همسر و دوست می طلبند شاید به ظاهر یکسان باشد در اعماق و معنا اما متفاوت است. به نظر می رسد شعر خود را ول کرده تا ببیند این جوی باریک یا رودخانه یا سیل «دیگری» او را به کجا می برد! غل و زنجیر روی تاکسی های مسگر فروشی مس کوبی و صنایع مسی در نقش جهان – آفرودیت بی فرهنگ جغرافیایم- مثل بخار مدفون در ریه ها. بخار مدفون در ریه ها، آفرودیت و غل و زنجیر های روی تاکسی های مسگر فروشی، مس کوبی ذهن را بی هوا به زمان شمس و مولوی و بازار مسگرها می کشاند که در ارتباطی تنگانگ چه از بیرون و چه درون در حال بر ملا کردن دو نوع دیدگاه متقابل است. مدرنیته و سنت. شعر اما به الهه ی دنیای کور یا مردگان می ماند که سیر و سلوک آفرودیت گونه ی خود را در باز آفرینی فصول تازه گم کرده است و بخار مدفون در ریه ها بطور متوالی در دم و باز دم هر بار او را زیر چرخ های ماشین مرگ انداخته، لحظه ی دیگر بر دهان گرفته با بوسه ای میخواهد نفس تازه بر آن بدمد.

تو بر گرد به ترانه های دهه پنجاه

 برگرد به کاست های مخملی بی قواره

 در جعبه جادوهای خیابان جمهوری.

شماره حساب تو روی پیشخوان مغازه ها

 شماره حساب متوهم تو روی کاغذ سیگار

روی تاریکی های دیوار مداین.

 عتیقه های خیابان جمهوری ، به ملکوتت می کشند

مو بایل های دوگانه سوز، عفریته های سونی ، سامسونگ ، بنگ

 و سرگیجه ای منحوس که در خیابان سراغت می آید.

«تو» ی ابتدای سطر همچنان که اشاره کردم به جنس مونث و به توصیف امیال او می پردازد .اگر می گویم مونث دلیلش در سطرهای آخر شعرعریان است. «عفریته» صفتی است که به غلط به زنان و الهه ها در تاریخ باستان نسبت داده می شد. به عنوان مثال زن بافنده یک ساحره بود چون در حال خلق و بافتن چیزی بود که دیگران فاقد آن تبحر بودند و یا زنی که از ریشه ی گیاهان، دارو جهت درمان می ساخت در نظرعوام با جادو نسبت داشت و از طایفه ی دیوان و اهریمنان محسوب می شد. پس احتیاطا با کمی قاطعیت می گویم تمام سطرهای فوقانی مربوط به امیال زنانه ای است که شعرآن را دسته بندی کرده است و با لحنی تلخ او را خطاب قرار داده است تا بگوید : اندیشه ی تو هنوز از چشمه های دیروز و از ترانه هایی که تاریخ مصرفشان گذشته است آب میخورد . زبان که ساحت رمز و اشارت است بدون گذشته و تاریخی که پشت سر نهاده ایم قادر به بیان ما نیست. اشاره ی شاعر به مدرنیته ای است که قابل جذب و هضم در ذهن عموم افراد جامعه نیست. پس مدرنیته برای اکثریت به مثابه ی مردابی است که آنان را با تشویق و تبلیغ هر چه بیشتر مصرف کالاهای ساخته و عرضه شده ی بازارهای جهانی مدام در حال غرق کردن است. مرگی مختص جهان سوم و چهارم که سرسختانه در حال مقاومت کردن است. در این جهان ها به دلیل عدم تخصص و سطح سواد و دانش غلتیدن در پدیده ای به نام مصرف آن هم از طریق قشر زنان سهل تر و سریع تر انجام می گیرد. جعبه های جادو وعتیقه های خیابان جمهوری با معنائی دو گانه و متضاد اشاره به گذشته و عهد باستان دارد شاید به مقطعی که ایوان مداین برای خودش زبان زد بود. ناگفته نماند که قصر و ایوان مداین نمادی مونث است و میلی زنانه را پیش می برد. میلی که اگر با وجه مذکر درونی همسو گردد تفکر و خلاقیت، دانش و بینش را توامان پیش می برد. غلبه ی یکی بر دیگری به نگاه پدر سالار و مردانه ای میانجامد که زنش را نادیده گرفته و منها میکند. تراژدی در پی این منهای تاریخی است که زاده می گردد.

 -محشر نشئه ها

 و مختصر نشانه هایی از تکنولوژی اعتیاد ، پای دکه سینما:

 به گیشه ها فکر کردم

 به گیشه ها فکر کردیم

به گیشه فحش دادیم

به گیشه ها فرو رفتیم با کلیه های لرزان

 و فرآیند تصعید زیست شناسی دوم دبیرستان دهخدا: - نمونه مردمی ، بدون چتر زیر رعد و برق همیشه.

 در این بخش از شعر واژگان «محشر»، «گیشه» کل سطر ها را غُرُق کرده اند و خواننده با نوعی فحشای در اعتیاد رو به رو است که ابعاد سینمائی به خود گرفته است و لایه های زیرین جامعه را آشکار میکند. تصعید زیست شناسانه ی افرادی که از دبیرستان دهخدا وارد جامعه شده اند حال برای دیدن فیلم های گیشه ای و یا کلیشه ای می باید ساعت ها در صف های نامنظم زیر بارش رگبار و رعد و برق بمانند. در نهایت آنچه عاید این دانش آموزان میشود با اعتیاد به حشیش و دیگر مواد مخدر برابری میکند چون قانونی حاکم نیست تا برابر دانش اندوخته ی کاربرانش ضمن دریافت بازده آن دانش برتری را بی دغدغه و سهل ارائه دهد. جمله ی ساده ی این شعر میشود : مسخ و کرخت کردن نسل جوان و جویای دانش که هدف جامعه ی نوین سرمایه داری جهان است. از اصطلاح گیشه معنای دیگری هم میتوان گرفت که به بردن عروس به خانه ی داماد اطلاق می گردد. آیا این همانی نیست که جامعه ی ما از آن رنج می برد؟ زن صفت ساختن مردان! از طرفی سینما به عنوان مکانی که به لحاظ روانی چشم چرانان را بیشتر جذب خود می کند تا افراد دیگر را، فضایی مناسب برای ارضای فانتاسم ها و تمناهای خیال پردازانه ای است که جامعه و نظام نمادینش قادر به تحقق بخشیدن به آنها نیستند. قانونی که برای زنان جایگاهی نداشته باشد، چه بسا آخرین میل اش راندن تمام مردان به همان نقطه ی منفعل و زنانه باشد یعنی خاموش کردن حالت باروتی جوانانی که در تمنای ماجراجویی می سوزند.

-بخار مدفون حشری در چشمهای محشر تو

تلا لوی ماورایی فندک ها و فندک ها روی لبان مردد تو

 فیلم بی پایانست و پرهیزکار

 و تنها قصابان در فقرات تو این غمزه ها را سلاخی می کنند.

 -الهیات گوشتخوار بر ترانه های علف رژه می رود.

علف: سبعیت متراکم

علف:خشونت بی مرز

 علف: هرزگی تا آن سمت جنون

و در بیمارستانهای رضاخانی من ، رشته های تاریخ را بر حنجره معصوم تو بوسیدم.

 آن بخار مدفون در ریه ها، اینجا از چشم ها بالا می زند، چشم هایی که خود حشری اند. روایت در فضای تاریک و مه آلود سینما ادامه پیدا میکند. آنچه دیده نمی شود فیلم است و جایی که چشم ها نگاه نمیکنند پرده ای است که رویش وجوه تحریف شده ی زندگی با اهدافی از پیش تعیین شده در حال تحکیم قانون خود از طریق نمایش است. پس سینما نیز در جایگاه اجتماعی خود کلاس درسی دیگر است با معلمی دیگر تا بار دیگر سر مشق هایی که معلم های دبستانی می دادند را بروز کرده و پر رنگ تر تعلیم دهد. تعلیم آداب پرهیزکاری در فضای فاقد پرهیزکاری منجر به نسیان و غمزه های سلاخی شده می گردد. «الهیات گوشتخوار» نخست ذهن را به بدو مدنیت می کشاند مقطعی که با غلبه بر ایزد بانوان گیاه خوار و تسلط بر آن ها ضمن تاکید بر نذورات و قربانی، مردان جنگجو و شکارچی را جانشین نظام پیشین میکند. علف ها ترانه های حنجره ی زمین هستند احتمالا شاعر از زمین با معنای دوگانه اش سود برده است. زمین به عنوان مام وطن و زمین به عنوان تنها سیاره ای که در آن حیات حادث شد. ترانه های زمین را حیوانات می خورند و حیوانات را انسان. اشاره به بیمارستان های رضاخانی هم بی دلیل نیست. زمان تغییر کرده است ولی مکان همان است که بود. در این مکان ها که هر کدام یادگاری از گذشتگان دور است چه می گذرد؟ آیا به همان اندازه که ساختمان ها مدرن و محکم ساخته میشوند و سیستم ها هر لحظه مدرن تر خود را به بازارها ارائه می دهند فرهنگ و نوع اندیشه ی آدم ها هم ارتقاء یافته است؟ بار اعتراضی این سطر ها متوجه جهانی است که بی وقفه در حال ساخت و ساز است بی آنکه روح انسان را در ساختمان هایش مد نظر قرار دهد. منها کردن حضور انسان در تکنولوژی های مدرن و ارج نهادن به زیبایی های ویترینی اش تضادی غیر قابل انکار پدید آورده است، تضادی نه از نوع دیالکتیکی اش بلکه از نوع سلطه ی ارباب و رعیتی. بشر یا می باید از این دیوار موانع و ماشنینی عبور کند یا تن به نیستی و تباهی بدهد. راه سوم آن است که این شعر بلند بتواند قامت خمیده ی انسانی اش را بر افرازد چندان که مقابل حرکت لجام گسیخته ی تکنولوژی ویرانگر بایستد و "نه" بگوید.

-این برف بر گیسوان تو ، جاویدانِ ترانه ای کُرد است

بر گیسوان تو ، گیوتین خسته ایست همراه نور نئون ها و لامپ های کم مصرف.

حجم تازه ای در تیمارستان شکل می بندد

به تماشا ایستاده ایم من و کودکان زهدان فراموشکارت.

به تماشا نشسته ایم روی الفبای نارس

 رژه می رویم

یورتمه می رویم

 سکته می کنیم

 فک می زنیم

چک می کشیم

 و رسید دریافتی این ماهت چقدر ماه شده است ، دلبرک مجروح من!

برف نماد پیری، انجماد، زمستان و در نهایت قدمتی است که بر اوی زمین، زن یا مرد رفته است. شعر به برف این قله ها یا موهای این حجم انسانی یا طبیعی که از دیر باز بوده و هست و خواهد بود همانند گیوتینی می نگرد که افتاده است ولی نمی بُرد. درد آن را شعر با تمام واژگانش احساس میکند. انسان تازه ای که در تیمارستان ها به جای بیمارستان ها در حال شکل گرفتن است ناشی از نابسامانی و ماشینی شدن زندگی هاست. میان توده ی مردم اکثریت به حال اغما فرو رفته اند و اقلیتی با خوابی آشفته برآنند که احوال جامعه را از حالت اغما بیرون بیاورند. در این اوضاع و احوال آشوب اگر خود به داد خویش نرسی چاره ای جز اینکه از تیمارستان ها سر دربیاوری نداری. اکثریت اما یورتمه می روند، فک میزنند، سکته می کنند و با دریافت حقوق ناچیز خود به سی روزی می اندیشند که می باید معیشتشان را بگذراند و اغلب کمی از هلال ماه گذشته موجودی در محاق فرو میرود. شعر زمین را شاهد میگیرد و زهدان فراموشکارش را. اشاره به زهدان فراموشکار را در ابعاد زنی با عنوان مادر می توان درک کرد زنی که از فرط زایمان های مکرر دیگر حساب کار خود را از دست داده است و امروز زمانی است که این فرزندان نیاز به گذران زندگی و رشد و هزار چیز دیگر دارند اما درهای افق به بن بست باز می شوند. این زن که صاحب میلیون ها فرزند است به دلیل پیری قادر به دیدن دنیای جوانان نیست او نیز همانند تاریخ باستان از یاد می برد و از یاد ها می رود. و این دقیقا دقایقی است که تیغ تحریف می تواند درست را غلط، غلط را برجسته و نام ها را تعویض و روایات را به نفع خود مصادره کند. کدام جوان میتواند از زیر تیغ غرایز ناکام مانده اش جان سالم بیرون بیاورد؟ این بیماری اپیدمی جامعه است و راه کاری بنیادی می طلبد.

 -چراغ:قرمز

 چراغ:زرد

 چراغ :قرمز

 پشت چراغ ،جملگی به هبوط تشریف بردند ، همه جنازه های مخمل و مس.

-هبوط خانوادگی با بلیط یکسره سلام کافور من

-هبوط تک نفره بی تشریفات سلام کَفَن گِلی من

 -هبوط مجردی تا سقف سه نفر سلام کِرم ها ، آفتها ، آرواره ها ، تناسخ من

 من را از سرطانم جراحی کرده اند

 به فاضلابها ریخته اند.

 به یاد می آورم تختهایی را که هر یک گوری بو

د به یاد می آورم کفن پیچم کردند

 سوار تختها اتوماسیون اداری

تا پیرهنی سبز هلم دادند

 به یاد می آورم به حوضچه های تعفن شهری

به واکنشهای شیمیایی نفرین شده بین شهری

به تحولات فاضلابهای بین المللی

 به باز یافت فضولات کهکشان راه شیری ریختند

 و در صندوق پست دفنم کردند.

 شعر با یاد آوری زیبا و جاندار از تاریخی که بر انسان رفته شیب سطر ها را می پیماید. قدمگاه تاریخی انسان که مملو از جای پای اوست امروز پشت چراغ های قرمز و زردی که خود را کش می دهند دیگر قادر به کش دادن خود نیست. واژه ی اعتراض یا غلط بر زبان ها جاریست یا معنایش شنیده نمی شود. اعتراض تا ته کوچه می رود و سطل زباله را می گذارد یا پرت می کند وسط خیابان و کوچه و زیر چهار چرخ خود تا هفت قدم زباله ها را با خود می کشد و پخش میکند، سپس خود را در اتاق خوابش پارک میکند. اتاق خواب هم معنای خود را گم کرده است و به گوری میماند یک نفره، دو نفره، سه نفره و اغلب دسته جمعی که در آن میمیریم و خروسخوان سحر انگار لگد خورده باشیم بیدار و زوزه کشان می رویم برای انجام وظائفی که اول خودمان را می آزارد و سپس پیرامونمان را. در این فرایند هیچ اشتها و اشتیاقی وجود ندارد هر چه هست جبر است و زنجیر و تازیانه ای که تماما در واژه ی «وظیفه» چنبره زده است. پس هبوط سقوط در جهنم است. و زمین نماد آن، جایگاهی که پیوسته می باید میان خیر و شر ایستاد و روی پلی به ابعاد مویی خود را بند کرد مبادا .... شاعر خستگی و خواب پشت فرمان و داخل ماشین و مقابل چراغ های قرمز را با هبوط یکی می داند. تمام اتفاقات مهیب مانند کابوس در اعماق خواب ها فرود می آیند و موجب هلاکت می شوند. حرکت شعر از این سطر ها غیرارادی ست او مانند فردی گیر افتاده در میان توده ی به اغما رفته، به هبوط دچار گشته از سطری به سطر دیگر می غلتد. فضولات او - انسان تا کهکشان رفته، آب ها را آلوده کرده است و زمین اندامی پر از جراحت و درد است که مجموعه ی انسان عاملین تخریب و تباهی اویند. با نگاهی به این تخریب و فساد ناگهان با یک سئوال مواجه می شویم : انسانی که از سمت آسمان و زمین در احاطه ی فضولات بسیار خطرناک شیمایی و غیر شیمیایی باشد با کدام عشق و امید میتواند با فردای خود روبرو گردد؟ اینجاست که طرح مریخ دقیقا مانند طلاق گرفتن از یک زن و وصلت با زنی دیگر در دستور کار جهان اولی ها قرار میگیرد. آیا نتیجه همان نخواهد شد که امروز در زمین شاهد آن هستیم. «چیز» دیگری است که می باید دست به تعویض و اصلاح آن زد !

از یک ترکیب

 از هزار تجزیه

 از میلیون چشم شیشه ای شروع شد.

سردم است

سردم است

در تمام وانت بارهای سبزیجات سردم است.

مرده ام آیا من در تیرگیهای کندوان؟

توانائی درک اینکه آیا زنده ایم یا مرده، به دریافت های بافتی و فضاهای میان سلولی مان بر می گردد تا در میدان ها و خیابان های درونی بچرخد و تبلور هستی اش را بنگرد. با حضور عصیان و سرکشی ها و سماجت ها و میل های سرکوب نشده، بی گفتگو نامش زندگی بالنده است که حرف اول را می زند ولی آنگاه که شخص در فردیت و هویت خود به تردید افتاده قادر به درک هستی خود نباشد کلمه ی «کندوان» کلمه ای می شود توام با رمز و راز که معنایش همانند سنگ ها از سطح خود کلمه فرو میریزد تا معنایی دیگر خلق کند. آیا حکایت، حکایت زنبوران است و کندوهاشان؟ حکایت کودک است و تونل دو جنسیتی کندوان؟ آیا روایت از کندو های بی شماری ست که دچار اضمحلال در خود شده اند یا می شوند؟ یا موردی ست برگشت ناپذیر به تولد انسانی که چشم انداز زندگی را به گونه ای دیگر در ذهن خود روایت کرده بود و امروز آن را دیگر گونه لمس میکند؟ سرد بودن اندام ها برگ برنده ای است در دستان مرگ. کندوان تونلی است که ما را از مرزی، اقلیمی عبور می دهد و وارد دنیایی دیگر میکند پس ما شاهد گذر فرد از مرزهایی هستیم که در آن ها او هیچ اطمینانی به زنده ماندن خود ندارد. چون در حال عبور از تونل واسطه ای است که هر لحظه به هزار و یک دلیل ممکن است فرو ریخته و زهر مرگ را بر زبان جاری سازد. سطر ها بدون پی و زیر ساختی محکم به چیده مان بازی های کودکانه ای میمانند که به تلنگری روی هم فرو می ریزند.و شعر در اینجا از بار عدم اعتماد و اطمینان رنج می برند.

 قلبم را به سی.سی یو.

 کلیه هایم را به بلندگوه

ا صدایم را کافه های خلوت اهدا کن.

 مرده ام آیا؟

 سیگار ،سهم ریه های من

 سیمان، سهم سرفه هایم

بند می آیند وقتی در سردابه ای در یزد ، مجنون کوره های نخل در اهواز می مانم؟

روایت تراژدی نسل جوان است. نسلی که معیارهایش با پیشینیان همخوانی ندارد. او قادر نیست همانند نسل اول بیندیشد، عمل کند و زندگی اش را بیافریند. با نگاهی به چهره ی جامعه ی فعلی و مقایسه اش با سی سال پیش به سادگی میتوان تفاوت ها را دید. امروز از پیکان که خودروی آن روز ها بود خبری نیست. پیکان مثالی ساده و پیش پا افتاده است تا آنجا که کارخانه اش هم نابود گشته است و به جای آن بی هیچ وقفه ای ماشین های مدرن به خیابان ها می ریزد. آیا عجیب نیست که فضا برای کارسازی چنین پروژه هایی وجود دارد اما فضا یی که بتوان از طریق آن نسل جوان را وارد مبادلات نو جهانی کرد و اندیشه هایش را پیش برد و ارتقا داد وجود نداشته باشد؟ اقتصاد سرمایه داری نوین جهانی نیاز به دست های فراوان ندارد بلکه نیازمند بازار هایی برای عرضه ی کالاهای خویش است. در این وضعیت نسل جوان به توده ی درهم فشرده ای میماند که چون راهی برای ابراز حضور و خلاقیت نمی یابد ناچار است به ظواهر امر بپیچد و در وادی های دیگری که هیچ ربطی به موجودیت و تفکر او ندارند آمد و شد کند و راه سوم کرخت کردن و به خواب مرگ فرو بردن اینان است که با انواع و اقسام مواد مخدر و سرگرمی های مهیب فراهم آمده است تا نه تنها ارتفاع صدایشان را کم کند بلکه اگر میشود در نطفه خاموششان سازد. اما از سوی دیگر مقابل های همیشه هویی است و این هوی پاسخی است به موانع و دیوارهایی که مقابل رویمان مدام در حال شکل گرفتن است و انرژی مهیبی که جوانان را مانند فواره از جا می پراند قطعا میتواند در پس زدن موانع یاری رساند. میل آدمی اگر مقابل قانون منع قرار نگیرد قادر به رشد و تحول نخواهد بود. هجوم به ممنوعه در تاریخ منجر به گشایش فصول تازه ای گشته است راه هایی که توسط اقلیتی از افراد جامعه سبب دگرگونی های بزرگ شده است . شعر خود را مرده می انگارد و در حال بخشیدن اعضای خود به مراکزی است که نیازمند این توده ی مرده هستند. اما بر سر اندیشه اش چه خواهد آمد؟ اندیشه ای که اگر سرش را نبریده باشند بی گمان به شاهراهی بزرگ ختم خواهد شد، شاهراهی که مسیری تازه به جهان های دیگر خواهد گشود. اما همچنان که عصر حجر مقابل اندیشه های نو و همامیختگی اش با قبایل تازه تر از خود مقاومت نشان داده است در اینجا نیز خواننده با مقاومت شعر با موانع جامعه روبرو است. جویی که رودخانه می شود و رودخانه ای که می خروشد معمای موانع را حل کرده و ویران میکند .این سرمشق تاریخ جهان است .

 همکلاسیهایم ، کِل کشان تا شط آمدند

 آواری از کودکی هایم برمن

 آجرها ،جنازه به جنازه، جوان تر می زدند

 آواری از کودکی هایم بر من

 زخمها ، فواره های تاریک مرهم بودند

 آواری از کودکی هایم برمن

و شیطان در حنجره ها نطفه بسته بود

 آواری از کودکی هایم برمن

بند رختها باردار مصیبت نو ، رقصان و معلق

 آواری از کودکی هایم بر من

 در انتظار فرشته ای که شمعدانی ها را می بوسید

 آواری از کودکی هایم برمن

 و می رفت که باران تمام زنان خیابان را با خود ببرد

 کود کی هایم آواره و ترسیده به بزرگراه ها ریخت.

 شعر با تماشای سیمای شهر ناگهان به کودکی هایش هجرت میکند . انتظار نگاه کودکان انتظاری موعود است. اینان می دانند که روزی انتظارشان پایان خواهد یافت و همین ذکاوت کودکانه از سماجت میل نشأت میگیرد. شاعر از کودکی های آواره و ترسیده می گوید، ترس احساسی است که تمام کودکان آن را تجربه کرده اند و آواره گی در جهان بزرگسالان ابعاد وسیعتری را شامل می شود که به دلیل تجربه ی زیستن در خانواده هائی که روح پدر سالاری شان مجوز حضور واقعی فرزندان را بمثابه ی خون از رگهاشان کشیده، آنان را وامیدارد که خود را مانند افرادی آواره در سرزمینی دیگر دریابند جایگاهی که از آنجا فقط میتوان با حسرت به جهان نگریست. شاید این آواره گی معنای دیگری هم داشته باشد و به تجربه فردی شاعر از کودکی اش برگردد. در هر دو صورت برای هر آواره امید رها شدن از آواره گی نقطه قوتی ست برای ادامه ی راه.

 شهرداری عزیز!

 شرم دارم بنویسم تیربرق های شهرک غرب،

 سکوت را فراموشم می کند

می ترسم بگویم بر دیوارهای هنوز نریخته ایستادنم ،مستی و مستیست.

 از خاک و آتش ، زنده بیرون آمده ام

 تا باران، گیسوانت را بی شرم برابرم طوفان کند.

 سطرهای خطاب به شهردار، مکثی است تا نگاهی به اماکن قدیمی شهر یا منطقه ای بیندازیم که از فرط فرتوتی در حال فرو ریختن هستند اما در جایی که قانون حرف اول را می زند و تخطی از آن جرم تلقی می گردد نه در بی قانونی محض. تیرهای برق نیز یکی از مظاهر تمدن در شهر های بزرگ است. تیرهایی که در بدو تولدشان به معجزه شباهت داشتند و امروز از کثرت و فراوانی، تحملشان باری مزاحم و کسالت آور و عصبانی کننده و به گونه ای حائل است. این شیوه ی مدرنیته است که خشم را تا حد انفجار متورم میکند و سپس با ارائه ی یک اختراع و سرگرمی تازه انفجار را در درون می پوکاند و موجبات ویرانی و تخریب روان آدم ها را فراهم می آورد. مدرنیته با روحیه انسان که موجودی طبیعی است وروح وحشی اش با زرق و برق مدرنیته سازگاری ندارد در تضاد مدام است. این فاصله ای است که میان مدنیت طبیعی و انسانی و ماشینیسم و مدرنیسم در حال اوج گرفتن، هر لحظه ابعاد وسیعتری را شامل خود میکند.

-صندوق پست،

هواپیماها،

 کتابخانه پدر بزرگم،

 دبستان مدفون زیر زلزله منجیل،

همه رویاهایم را احضار می کنم.

رویاهای شاعر تماشائی هستند . صندوق پستی که مانند لک لک ها و کبوتران نامه بر روح فرد را در هیجان دریافت نامه به تلاطمی تماشائی می کشاند اینک به حسرتی کوچ کرده از جامعه می ماند که شعر اندوه در حال مرور آن است. دیدن نخستین هواپیما بی شک هم ارز با وقوع معجزه بود. بشر از دیر باز میل پرواز داشت اما نه در سفینه ای فولادین بلکه با بال های نازک خیال اش. و تماشای کتابخانه ی پدر بزرگ ها که فکر میکنم برای اغلب آدم ها در کودکی نشئه ی غریبی به همراه داشته است معنایی در همان ردیف معجزه ی پا گذاشتن به دنیای بزرگسالان را دارد. هیچکس قادر نیست معلم کلاس اول خود را فراموش کند و یا آن نیمکتی که جایگاه نخستین حضور او را در اجتماع رقم زده است را بتواند در حافظه اش گم کند چه رسد به کودکانی که نبضشان هنوز زیر خاک منجیل می تپد. شعر با اشاره به جاهای خالی بزرگ اینک مقابل آن فقدان مضاعف درونی خود را هر بار و هر سطر کوچک و حقیر می یابد آنقدر که چاره اش، طلبی جز بازگشت به کودکی و زهدان مادر نیست. راستی اگر ادیپوس پاسخ ابولهول را نمی دانست چه می شد؟

 جادوی متن اول

 و اول ساحر که تو بودی در سرسرای چهار راهی در تهران

 ،بدون حتی کلمه ای:

 بدرود تلو تلو خوردن از پل تا میدان

 از میدان تا پل

 بدرود فرشتگان عذادار بنادر جنوب

-نفت را از آرواره هاتان استخراج کردند

 به تماشاخانه ای در مثلث استوا آوردند

 و متخصصان تاریخ، پلورالیسم، جانور شناسی و بازیافت سطل زباله ها تمام ذکاوت عریان جهان سوم را در آن کتمان کردند.

 بدرود عاشقانه های عقیم

تشکیلات تولید مثل

 مرغدانی های صد سال فراموش شده

-نگهبان ، با عطر تریاک به سقط جمعی جوجه ها خیره می ماند.

 بدرود کاغذهای میلیونی آمار، تشویق، انقراض، جریمه

 من کمربند ایمنی ام

هیجان زده و مدفون ،

درختانِ سیبِ سوخته را می شمارم.

بدرود دختر دبیرستان بنت الهدی معلق روی پل هوایی

 و معلق بین سرم ها و تزریق ها.

بدرود نرینگی مطلق در شب و نیمه شب هولناک ِ بی تقویم

بدرود سینماهای خلوت ،

 پارک های شلوغ،

 نیمه شبهای قرو قاطی

بدرود رفیقانم در تالار وزارت امور خارجه در بحث مدام بر ژنتیک و جغرافیا

 در بحث مدام بر امحا و احشائ توحش متمدن اردوگاههای نظامی.

 بدرود صفحه شطرنج

بدرود الیا کازان،

 سالومه ،

 شازده

بدرود نیویورکِ روزنامه کیهان

همانقدر مقدس

 همانقدر شیطانی

 همانقدر سنگدل برای کنیسه های بیست و پنج متری در مرکز تهران.

 بدرود رادیاتور جهنمیِ کهکشان

 -ستاره هایت ، آوارگی منند ،

 تاریکی من و زهدان شهر را نقره پاشی می کنند.

بدرود جاده هراز -هزار بار از تو سقوط کردم همراه تریلی های گوشت گربه.

 بدرود ناسیونالیست ها ،

رئالیست های خمار

بدرود کمونیسم - محافظه کار در چزاغ نفتی مادربزرگم

شعر لیستی از ایدوئولوژی های گوناگون جهانی و خانگی را کنار هم چیده و از تمام آنها خداحافظی میکند. هیچ کدام از این ایسم ها قادر نبودند پاسخگوی نیازهای روانی و مادی او باشند. آنها نیز به مراحل مهم سیر تکامل جوامع میمانند که از بدویت خود را هر بار سوار بر کالسکه یا ارابه ی یک ایسمی یا اسمی به امروز رسانده است. و هر یک از آنها پیشاهنگ قدرت و جهان خواری تعداد قلیلی از قدرتمندان زر و زور بودند که در انتهای ویرانی جلال و جبروت خود را در جامه ی مبدل تازه به دیگری تحویل داده و خود بدل به پیشکاری برای تازه واردان شده است .آنچه بر آن تاکید می شود چراغ نفتی مادر بزرگ است. مادر بزرگ نماد تاریخی است که از سر گذرانده ایم. سرگذشت تکه ای از خاک به منزله ی زهدان و جایگاه تولد انسان. حضور نفت در بافت این تکه خاک و سرایت آن به تمام بافت هایش، شاخصی ست که زاد و ولد محافظه کاران در پی قدرت را سامان دهی میکند. محافظه کارانی که حاضرند نام و ناموس و قاموس و وطن را بدهند و برج و کاخ و ثروت و حساب بانکی در بانک های جهانی داشته باشند. بیهودگی این امیال در زمان خود درک نمی شود باید روزگاری بگذرد تا پشیمانی پیاله ی خالی اش را نشانمان دهد. آنچه در جاده های ابریشم این سرزمین حمل و نقل می شود کالاهای وارداتی و به قول شعر «گوشت گربه» و امثال آن است. گربه نماد ایران است. هر جور که نگاه کنیم گربه وقتی اصالت خود را گم میکند و سگ هار می شود قادر است گوشت تن خود و نوزادانش را بخورد. تحمیل های اجتماعی و انسانی جهان به صورت کالاهایی که روزی اصالت، فرش، ابریشم و حقوق بشر ... در جاده هایش حمل و نقل می شد منجر به در هم ریختگی روانی و مادی انسان ساکن در این منطقه گشته و روح آشفته اش را هر بار بیشتر با معادلات شوک دهنده ی مدرن که به هیچ روی با سلیقه ی مردمان این سرزمین سنخیت ندارد پریشان می سازد. این پریشانی در تمام سطر های شعر مشهود است و به گونه ای پلکانی موجبات دور شدن شاعر از سطح جامعه و منزوی کردنش با پناه بردن به افق های خیالی و در نهایت افق های کودکی میشود. جای خالی پای فرد گریز پای نخستین فلاکتی است که گریبان جامعه را میگیرد. جامعه بدون افراد کار آمد و متفکر به بدنه ای میماند که هر روز بیشتر روح زنده از کالبدش بیرون می رود. شاید کشور های به اصطلاح جهان اول مانند لاشخور ها چشم انتظار این مرگ مغزی هستند تا برای کشیدن خون سیاه این گربه ی اصیل ایرانی دست به کار شوند.

بدرود سبزینه نوشتن ها و فراموشی های ادبی

 تو و خوابهایم را یادگاری رکاب می زنم

 سی و سه پل کِش می آید

تمام نمی شود

نمی شود پل کنده کاری های من

می شود که بند نیاید

 و تا جنوب پرندگان به شیاطین رای دهند.

 بدرود ژنهای مدور

 ژنهای مکعب

 چلچراغهای آویزان از سقف سفره خانه ای در میدان فردوسی.

بدرود طبقه سوم ساختمان مهر

 بدرود شلختگیهای مدام در آشپزخانه،

 هال ،

 اتاق خوابها

 بدرور کتابهای تلمبار برهم روی میز

 و گوشی تلفن که تمام خاطراتم را در سیم هایت حفظ می کنی

مثل جریانی از الکتریسیته.

به ابدیت شلیک شدند

به ابدیت اهدا شدند

 سزاوار و سربی در تمام تن.

 اینک زمان خداحافظی است و فاصله گرفتن از متن رنگی کودکی و ورود به متن سیاه و خاکستری اکنون. جهانی که قرار است وارد آن شویم بی هیچ توجهی به این «بدرود» ها تمایل دارد حرف های زائد این واژه را منها کند و تمام آن را در کلمه ی درد بفشارد چنان که درد را نیز از خاطر بزداییم. اینجا منطقه ای است که شاعر سرانجام تصمیم خود را می گیرد. آیا چسبیده به توده ای بماند که در حال حل شدن و غرق شدن در جهان مدرن وارداتی شده است یا با رنج و درد خود را مانند تکه ای گوشت از این استخوان هولناک جدا ساخته و هستی خود را بار دیگر خدایگانی کند؟ در روانکاوی لکان مبحثی است که به هبوط در لحظه اشاره دارد که همانند مرگ در مقاطع مهم زندگی موجبات تولد در مرحله ای تازه تر است. برای عبور از مراحل گوناگون زندگی از بدو تولد تا کهنسالی انسان چاره ای نمی بیند جز اینکه از این ها عبور کند و با واقعیت جامعه ی قانون یا بی قانونی حاکم بر آن روبرو گردد. در این بحث جامعه نیز همانند انسان می باید از این مراحل بگذرد تا بتواند روح معنوی ومادی اش را توامان به کمال برساند. واضح است انسان بیمار نه تنها قادر به درک شرایط خود نیست بر عکس بیماری اش آن را پیچیده تر نیز میکند این وضعیت برای جامعه نیز صادق است. جامعه ی بیمار قوه تشخیص را از دست داده است اما روح معنوی جامعه افراد آن جامعه هستند آنهایند که با تزریق اندیشه های نو قادرند فضای رشد و تعالی را گسترش و تغییر دهند.

 توسکاها ،

ترانه های شرمگین و مدورشان را

 دور حلبی ِ آتش می جویدند

 و با رویاهای آلبالویی در کار خانجات ،

 واردات مرغوب و بی شناسنامه می ماندند.

 هرشب با بختکها و هذیانهاشان ،

 با جنون منجمد در عروق مغز

به فرفورژه های بی وزن و مرطوب از آخرین استفراغ پناه می برند.

 تن می ساییدند به فلز ملتهب و بی رمق

و دریچه های زمان ، محکومانِ جاودانش را ، ویران و ترسیده از پشت غافلگیر می کند.

 حکایت توسکا ها، درختان جنگلی سر بریده ای است که در شامگاه و نیمه های شب سرما و زمستان و آواره گی، تقدیر نوشته ی شان سوختن در حلبی های حلبی آباد های بر ساخته ی جهان اول است. درختان سترونی که در رویاهایشان درختان آلبالو سلطنت می کردند. اینان نیز با حضور آهن و مفرغ و فرفوژه جایگاه حضورشان را همانند اکثریت قریب آدم های بی خانمان از کف داده و اینک بدل به حرارتی می شوند که با برودت اندام آهن دچار بختک و هذیان است. نه! غمگین تر از عطر تو ، غزلی نیست که در خیابانها ، تابلوهای آلبالویی تبلیغات بزرگراهها و آسایشگاههای بزک کرده مسلولین شکوفه کند. تابلو های آلبالویی اشاره به سطر هایی دارد که دیگر در آنها اثری از درختان پر شکوفه نیست و هر فرد سبز بدل به ابزاری برای تبلیغات گشته است. آنچه می بینیم تفاله ی انسان است و طبیعت که با آرایه های مدرن آن را استتار کرده است و عجیب اینکه انسان مغلوب همین تفاله های تمدن هر روز بیشتر در مرداب بخار آلود و مسمومش فرو می رود.

 هراس من از آن چشمها از آن لبها همیشگیِ این فرشتگان بوده است

که فراز تیربرق ِ کوچه ای در تهران ، بی پایانِ سکوتی هستند.

 مژه هایت روی رَف

 روی روزنامه

 روی گوشی تلفن

 روی صفحه به صفحه

سنگر به سنگر که بازنده شدیم.

 روسری سرخت روی مبلمان ،

 نخ به نخ شده است

و ما ، مهاجر و بی گذر نامه ،

 پی جزیره گشتیم.

 پستوهای زمان را بگردیم تا بدوی ترینِ اشکال

 تا مثلث،

 مربع

 و هذلولی ها

تا پیرنگ تاریخ و جغرافیایی دریغ شده

تا خدایان ِ بی نام

 الهگان بی ننگ

 و الکلی خالص که جنون را از خاطراتمان جراحی کند.

 در جای خالی آن همه حضور و زندگی اینک شعر با خاطراتی خود را ورق می زند که روی هر برگش سطری طلایی رنگ می درخشد و مانند باروتی در جانش منفجر میشود. از بانویی که روزی الهه بود ، تا بی نامی که روزی خدایگان بود از صاحب خانه ای که روزی میهمان نواز بود و عاشق و درهای خانه اش چارطاق، چه مانده است؟ مهاجرانی بی گذرنامه که سر در پی جزیره ای خود را زیر پاها انداخته و می گریزند. «جغرافیای دریغ شده» موضوع اقلیمی است که همگان بر سر تصاحبش دست به جنایت می زنند اما سکنه اش در قحطی زندگی می سوزند. تصویر مثالینش الماس کوه نور است که حال به اندازه خود سرزمین بزرگ شده و جهان برای ربودنش مسلح است اما صاحبان این الماس جز کور کردن چشم و دل ساکنین این کوه دست به کاری نمی زنند. بوسه ای روی رَف نفرینی در روزنامه الفبا در کابل تلفن همینها را جمع کرده ایم و به انتظار آخرین آیه ، در غارها و غارها و غارها دفن شدیم. دیگر آنچه می ماند بوسه های روی رف است. واژه ی رف معنایی عمیق و باستانی دارد و در طرح تمام بناهای تاریخی و باستانی مان جایگاه ویژه ای دارد. جایگاهی که چشم اندازی زیبا از گذشتگان را به تماشا می گذاشت. نیاکان و اجدادی که حضور آنان افتخار های هر ایرانی محسوب می شوند که مجتعمی را بر روی رف ها میسازند تا هر بیننده را به ناگاه به گذشته ی فردی اش رجعت دهد. آن رف ها اینک جایگاه بوسه هایی ست که دهانشان را گم کرده است. سه عنصر اساسی در کنار هم جمع شده اند. بوسه نماد عشق است، نفرین نماد شیطان، و الفبا نماد زبان، ساحت رمز و اشارت. الفبای فارسی رکن اصلی ایرانیتی ست که در حال ناپدید شدن است. وقتی زبان تخریب شود نخستین آثار این تخریب را در تخریب هویت ایرانی مشاهده میکنیم. شخصی هم که فاقد هویت باشد به واقع تباه گشته است. غار با زهدان همانند است و جایگاهی برای اختفا، جایگاهی برای بار دیگر به دنیا آمدن و رویا و حسرتی را محقق ساختن است که اصحاب کهف به خاطر آن تجربه سیصد سال به خواب در غلتیدند. صبری بی حاصل برای زمانی که از دست رفته بود و دریغی بزرگ تربرای زمان تازه ای که قادر به درک احوال آن اصحاب و تطابق با معیار آنها نبود و البته برعکس .

سال 89

 

وبلاگ دیگرم : www.vazheganekhis.blogfa.com

/ 8 نظر / 72 بازدید
اصلاهیچ کس...

سلام کریسمس مبارک... تمام تاریخ عبارت است جنگ دو سرباز که همدیگر را نمیشناسند و میجنگند برای دو نفر که همدیگر را میشناسند و نمیجنگند .

علی رضانوری - همدان

سلام مینو جان

مهستی محبی

شعری چون انفجاری از درونی که دیگر تاب و تحمل گذشته و حال و اینده را ندارد البته با کمی چاشنی نوستالژی و نقدی دقیق و هوشمندانه.ممنون.لذت بردم

lotij

درود دوست عزیز وب پایان نامه ای ادبیات فارسی که قبلن لینک نموده اید به آدرس جدید منتقل شده است لطفن در پیوندهایتان آدرس را اصلاح نمایید اگر تاکنون وب پایان نامه را لینک نکرده اید لطف تان را شامل حال ما کنید و ما را به پیوندهایتان بیافزایید عنوان وب: پایان نامه زبان و ادبیات فارسی آدرس وب:http://payannameh111.blogfa.com/ با احترام و سپاس فراوان محمد لوطیج

حسین

سلام وب بسیار عالی و پر محتوایی دارین خوشحال میشم به وب من هم سر بزنید موفق و سربلند باشید .[گل] http://afkarjavidan.persianblog.ir/