چنان بر شانه هایم می وزی که ؛
که
هزار ساز
از هزار نقطه ی ناشناس
به ارتعاش در می آید
قفل ها گشوده می شود
آسمان ؛ لبریز از پروانه
و
در آخرین قفل
هزار کودک گریان ؛
گویی:
هزار دانه ی انار؛
از حفره های بسته
با انفجار سرخ می رهند و
مرا
غرق در بوسه های شور وشیرین
از حال می برند .....

/ 0 نظر / 6 بازدید