سنگین و خیس خورده
کف خاک مرده ام
از سبوی لحظه ای
به جرعه ای جرئت , مگر
به سبکی چونان برگ زرد سوخته
تا پرتگاه خاکستر , بال بر گشایم
و تورا از خویش نشناسم.
دستهایت را در دست می گیرم
و خشکی دستانم
دستهای تورا شیار می کشند
تلخی هایم
خراش روی آینه ,
که تا نگاه میکنی, صورتت زخم بر می دارد.
می بوسمت
تا بشنوم که هستم
و این قصیده ی وارونگی
همچنان طویل و بلند است ....



*******


مقابل ات زنی ست
با
درد کهنه بر لبان
و
داسی بر دستانش
که می خواهد
با مداد سیاه چشمانش
روی دفتر سپید لحظه هایت
خطبه ای بنویسد
و
شیطان را به عقد خویش در آورد .!


****


امشب
در این سکوت بغض آلود
در بستر کدام مرد؟!
گیسوی ناتمام خویش را ببافم !!!
من که
در این زمین سر گردان
" روشن تر از خاموشی
چراغی "
و نجیب تر از فاحشگان
قدیسی ندیده ام .

/ 0 نظر / 3 بازدید