نگاه #مینو_نصرت به مجموعه شعر علیرضا نوری «دلقک ها گریه می کنند»

نگاهی به مجموعه شعر علیرضا نوری، دلقک ها گریه می کنند

 

کتاب دلقک ها گریه می کنند با پنجاه و سه قطعۀ بلند و کوتاه سمفونی اختصاصی علیرضا نوری است که با سطرعاشقانۀ «چگونه دوستت داشته باشم» آغاز می شود.علیرضا نوری شاعری اندیشمند است که حرفی برای گفتن دارد. او با پرداختن به دغدغه های جوانی که غالبا با شتاب، التهاب و هیجانات مخصوص این سنین همراه است بمدد اندیشه ای واقع گرایانه و زبانی ساده و حتی محاوره ای که رگه های طنز خوشایندی نیز دارد می کوشد توجه مخاطب را معطوف به مشکلات و موانع سر راه نسل سوم انقلاب سازد، نسلی که خود را نسلی سوخته می پندارد. شعر های این دفتر ضمن آنکه مُهر زادگاه شاعر را خورده اند حاوی نگرشی فراتر از مرز های جغرافیایی و انسانی شاعر هستند. شاعر دلقک ها گریه می کنند با جا به جا شدن در زمان و مکان در حالی که مهر انسان قرن بیست و یکم را بر پیشانی دارد در همان حال بازمانده ای از عصر زرین تاریخ، مسافری از مسافران کشتی نوح و نجات یافتۀ بزرگترین طوفان جهان است. او یکی از قربانیان حملۀ اعراب و مغول ها و بوده و شهادت می دهد که کشته شدن هابیل به دست قابیل را به دلیل زیبایی خواهرش به چشم دیده است. علی رضا نوری وقتی زیر آبشار «گنج نامه» تن و جان می شوید می داند در حال تقدیس خود به عنوان انسان دیروز، حال و فردا است. نگاه سه بعدی او از مرز های حقیقی انسان ها آن سوتر رفته و وارد لایه های ژرفی می شود که از آگاهی های مرسوم فاصله دارد. شاعر با نفوذ در اذهان، سطر هایی را به تصویر می کشد که خارج از حیطۀ نگرش سطحی آدمها است. شعر ها از معضل رایج سرزمینی پرده بر میدارند که سالیانی دراز است که دچار یک بیماری مزمن است و چنان به این بیماری خو گرفته است که به نظر می رسد دیگر قادر به معالجۀ خود نیست. در اینجاست که شاعر به عنوان اندیشه ای نو وارد ذهن جامعه گشته با آزمون و خطاهای بیشمار، با تولد و مرگ های بسیار در پی یافتن راهی برای سامان بخشیدن به آن است.

شعر های دفتر گواه حضور شاعر در تمام عرصه های جامعه است. او تکه ای از تاریخ باستان سرزمین خود است، کسی که اسطوره ها و افسانه ها و حماسه ها در جانش ساخته و پرداخته شده اند. از این روست که رد پای حضور آنها در سطر سطر شعرها مشهود است. نگاه روانکاوانۀ نوری به انسان عصر حاضر قابل تامل است. اگر تکلیف روان انسان غربی را فروید با نظریۀ « ادیپ» و پدر کشی روشن کرده است معضل انسان شرقی و عرفانش را حماسۀ رستم و سهراب به صورت قانون غیر قابل تغییر چنان در ذهن انسان این منطقه حک کرده است که هیچ پسری نه تنها جسارت کشتن پدر که ایستادن در مقابل او را نیز در ذهن خود نمی پروراند. کشتن پدر استعاره ای از کشتن قانون و دگرگون ساختنش بر اساس روش های نوینی است که زمانه تحمیل می کند. اما جوان ایرانی قادر نیست خود را از سیطرۀ «آق والدین» دور نگه دارد و علیه افکار پدران خود قیام کند.

روح مان شاد

در توان ما نبود

پدران را انکار کنیم

می دانستیم

فرزندان ناخلف

 مقطوع النسل می شوند

می دانستیم

در هزاره های بعد

باستان شناسان

شرمندگی ما را از زیر خاک بیرون می کشند (ص؛ 18)

 احترام به پدر چنان ژرف و مستبدانه در اعماق جان فرزندان رسوب کرده است که تخطی از آن امری محال به نظر می رسد و اگر هم شدنی باشد توام با احساس گناهی ست که چه بسا فرزندان قادر به تحمل آن نمی شوند. «باید یاد بگیری / با دست حرف بزنی / من گوش هایم کیپ شده / هر روز در من / سهرابی چاقو را تا دسته در پهلوی رستم فرو می برد / خون را به آسمان می پاشد / بارها به تو گفتم : وقتی می رقصی / مواظب استخوانهایت باش» (ص، 37

 نوری با اشارۀ انسانی به رابطۀ مرد و زن با شمردن موانع فی مابین از زنی به نام «مریم» که چشمان درشتی دارد و نیز از «حوری قلمان» که نهایت آرزوهای تحقق نیافته را رقم می زند می گوید و خواننده را متوجه قانون نمادین جامعه می کند. نوری به جای محکوم کردن قانون به عملکرد زنان و مردانی می پردازد که مستقیم و غیر مستقیم موجبات تقویت و تحکیم آن را فراهم می آورند. مردانی که زن آرمانی ذهنشان مریم، باکرۀ دست نیافتنی است و زنانی که با وجود رویاهای فراوان، بمحض مواجه با مردان حضور خود را به عنوان انسان خط می زنند و در قالب مادری فداکار ایفای نقش میکنند. اگر از سطر های ضعیف و سطحی که گاه گریبان شعری ناب را گرفته است بگذریم در این مجموعه با شعر هایی مواجه می شویم که هر کدام در جایگاه جوانی نشسته است که بی وقفه خود را به آب و آتش می زند تا جای تازه ای برای زندگی کردن بیابد.

... باید بگردم

جای تولدم را عوض کنم

ببینم کجای دنیا می شود

به خاطر یک بوسه زندگی کرد

زیست (ص، 55)

نوری ضمن پرداختن به اندیشۀ خود سهمی از عشق به دیگری را به آن می افزاید و خود را راهی جهان اما ها و معماها می کند. او میداند که بدون عشق جستجویی در کار نیست و بدون جستجو خلاقیتی نخواهد بود. «با یک قلب / فقط می شود تا سر کوچه رفت» (ص،97). عشق آن چیزی است که انسان امروز را وادار به تفحص می کند. اما نماد عشق کدام است؟ مرد در جایگاه قدرت، حافظ امنیت و حامی زن، جلوه های خرد و منطق را پیش می برد و زن بستری برای جریان احساسات است، حس هایی که وجه شاخص و غالب آن را در عشق او به فرزندش می یابیم. نگاه شاعر به زن که بطن و خانۀ زایش و تولد های نوین است یکی از ویژگی های این دفتر است به گونه ای که می توانیم بگوییم واژگان علی رضا نوری مونث و مذکر هایی تنیده در هم هستند. او با نگاهی ناقدانه به جامعه اهم مشکلات را منبعث از یک وجهی بودن آن می داند. در نتیجه ما شاهد آن هستیم که هر روز زاینده رودی خشک می شود، و جوانی روی تنۀ درختی با چاقو این سطر را حکاکی می کند ، «و جای همۀ این سالها می نویسم، خریت» (ص،74)، «همین جا بنشین / خوب نگاه کن / ببین / چطور همدیگر را می کشیم» (ص،76)، «ما بزرگ نشدیم / فقط فراموش کردیم / ارتفاع زمین را رو به پایین می سنجند» (ص، 83)

نوری فرزند عشق است، «من شعری عاشقانه بودم / که در روزهای دانشگاه و / شب های «مرا ببوس» پا گرفت» (ص،41). شاعر با عشق درونی در پی یافتن جفت بیرونی خود سر از مقاطع سرنوشت ساز تاریخ در می آورد، مقاطعی که تعدادشان در تاریخ این سرزمین کم نیست. نوری مقطع حملۀ اعراب را در شعر شمارۀ 23 اینگونه می سراید :

روزگاری تمام صحرا ها به نام تو بود شترجان

از صحرای حجاز بگیر

تا همین خراسان خودمان

تو در قبایل عرب

همیشه کنار زن و شمشیر می نشستی

حالا هم می نشینی

روز عاشورا

مثل مردم

خیابان می آیی

باری از دوش زمین بر میداری

پشه ها وقتی جایی ندارند

روی لب های تو می نشینند

راستی چرا

هیچ وقت

دستت به دهانت نمی رسد

شعر چنان که می بینیم معنایی کنایه آمیز دارد چون در حقیقت عربستان بعد از این هجوم و کشتار هم به آب نرسید اما به جای آب از سفره های زیر زمینی اش نفت فوران زد و چهرۀ عربستان را بزک کرد. نفتی که برای شتر هیچ فایده ای ندارد. شتر با واحد نفر نماد آدم صحرانشین است و خون بهای او محسوب می گردد (دیه). به واقع شعر حقیقتی را عریان می کند که حاصل نگرش ارباب و رعیتی در ابعادی جهانی است. اربابان مدرن با خرید ارزان نفت از جوامع سنتی جاده ای به سمت آسمان کشیده مردان و زنان خود را به فضا می فرستند این در حالیست که مرد عرب هنوز دستش به دهانش نمی رسد و زنان اعراب همچنان در حرمسراهای مدرن محبوس گشته اند. مرکب ها مدرن شده اند، لوازم خانه مدرن شده است و جامه ها مارک مرغوب جهان غرب را دارد اما اندیشه ها همچنان بادیه نشین، جبار و فاقد نگرش های آزادیخواهی است. در اینگونه جوامع صحبت از آزادی نشخوار حرف های جهان سرمایه داری است و رویاهای آدم این منطقه را افق هایی می سازد که آوازش از دور خوش است. فراموش نکنیم که شمشیر نماد حمایت از زمین و زنان بود و پادشاهانی آن را دست به دست کردند که همواره ملکه ای تحت الحمایه در کنارشان لبخند می زد.

شعر های این دفتر از ناباوری و عدم اعتماد رنج می برند. علیرضا نوری خواننده را با وجهی دیگر از واقعیات جامعه آشنا می سازد. شعرها همگام با جریانات روز پیش می روند، « وقتی سنگ می بارید / و خیابان جر می خورد / زنانگی من بود که با چادر گنجشک ها را ازروی شاخه پر می داد» (ص، 10). نوری با آگاهی از تضاد های درونی اش با سرعت «دوستت دارم» می خواهد خود را در بیرون از دنیای خیالی اس تثبیت کند. اما موانعی که جامعه در برابر او چیده است به علاوۀ سنتی که نسل اندر نسل باری بر دوشش بوده نه تنها چنین فرصتی نمی دهد بلکه در حکم بازدارنده ای مضاعف نیروهایش را در هم می شکند. پس ما با شاعری روبرو هستیم که میان سنت و مدرنیتۀ وارداتی دست و پا می زند. ریشۀ سنت ها در تاریخ باستان است اما مدرنیته آتشیست که در جای دیگر روشن است تنها دودش به چشم انسان این منطقه می رود. شاعر در مواجه با مشکلات چاره ای ندارد جز اینکه به گذشتۀ خود یا به نمادی از آن پناه ببرد :

بار ها به این الوند لاکردار گفتم :

صم بکم نشسته ای که چه

بعد از این همه سال

باید برای خودت غاری دست و پا می کردی

لااقل می توانستیم روز های تعطیل

دست معشوقه را بگیریم

سری به هم بزنیم

ما باید سالها پیش تو را طاق میزدیم (ص، 11)

گر چه مکالمۀ با کوه شبیه راه رفتن در خواب است اما باید توجه کرد که تاریخ باستان ما پر است از مکاشفۀ پادشاهان و رسولان که در قله های بلند کوه ها انجام می گرفت. دماوند و طور دو نمونه کوه اساطیری هستند. نسل جوان به خاطر فاصله ای که میان او و قانون نمادین جامعه وجود دارد بیشتر از هر زمانی در دنیای وهم آلود و مجازی به سر می برد. او نیازمند فضایی است تا در آن فضا آزادانه دست به تجربه بزند رویای غار و طاق زدن در آن نماد «ور جمکرد» و کشتی نوح است که حدیث آشوب و اغتشاش آغازین بوده و گریختن و پناه آوردن را اجتناب ناپذیر می کند. ترس از استبداد فرجامی هولناک دارد و فرآیندیست که هدفش انفعال کامل فردیت افراد است. شاعر این معنا را در شعر شمارۀ یازده با استقبال از مصرعی از شعر حافظ گنجانده است، « دوش / وقت سحر می چسبد / اصلاح کنی / ادکلن بزنی / بایستی در صف نان / و آن قدر بایستی که یادت برود : برف های این چند سال / به اندازۀ جرم رستم خونی بوده اند» (ص، 30).

 نوری با استناد به اسم مریم که ریشه ای کهن در اسطوره و تاریخ ادیان دارد نماد زن نجیب و باکرۀ مقدس را پیش می کشد، زنی که از بدو مرد سالاری جانشین الهه ها و زن آرمانی شده است. او زنی است که صدایش از حنجرۀ مادر شنیده می شود، «مادر اشک می ریخت / و از گلویش صدای خواهرم بیرون می آمد / صدای برادرم / صدای مریم / که فراموش کردند / دستهایشان را پایین بیاورند» (ص، 64). او زنی ست که قابیل برای تصاحبش دستش را به خون برادر آلوده ساخت.

حوری قلمان که نیستی

آرزوهای دور و دراز هم که نداری

پس آمده ای

عینک ته استکانی ات را نشان دهی

بگویی : زیبایی جهان

از پشت شیشه

دردناک تر است

یا نه

آمده ای

کلاغی را ببینی

که هر روز

روی درخت حیاط می نشیند

اجداد ما را به اسم کوچک صدا می زند

می گویم کلاغ جان

پس قار قارت کو

می گوید :

قا

قا

قابیل

و از شاخه می افتد

باید فکری به حال زیبای ات کنی

وگرنه

کلاغ ها

یکی

یکی

می افتند

و تو یادت می رود

رنگ بال های شان را

از چشم ها و پیشانی ات پاک کنی (ص، 101)

آنچه زن را مقدس جلوه می دهد در همان حال نیز او را به فراسویی می راند که دسترسی به آن محال می نماید. نجاست و تقدس دو روی یک سکه هستند همانند خدا و شیطان و تمام اضدادی که می توان در کنار هم ردیف کرد. روشن است زنی که چشمانی درشت دارد و کم و بیش به زن اثیری بوف کور شباهت دارد، زنی ست که در غیاب و نیست خود هستی می یابد و قابل لمس نیست. زنی که شاعر او را خطاب قرار داده می گوید : «نگران نباش / هیچ امپراطوری / بدون زن / یک شب هم دوام نمی آورد / مخصوصا با چشم های تو / که پهلوانان روم باستان در آن می جنگند» (ص، 19)، «شب همین جا بمان / تا برایت بگویم : نام آن دختری که چشم های درشتی داشت مریم بود» (ص، 10)، « تو رفته ای / و دوستانم می گویند : علی رضا بی خیال / فکرش را هم نکن / جهان پر است از صخره هایی / که روی دو پا راه می روند» (ص، 85)، «این جا کجای جهان است / و من چرا سالهاست / به موهایت دستی نبرده ام / تو گریه میکنی آن سمت میز / باد / برف های کوهستان را / میریزد این سمت میز» (ص، 60)، «خواستم از زیبایی ات بنویسم / دیدم نیستی» (ص، 34).

مجموعۀ دلقک ها گریه می کنند با اعتراف شاعر به «دوستت دارم» آغاز و با تولد تازۀ خود در جهان شعر به انتها می رسد. انتهایی که خود آغازی دیگر را رقم می زند.

 

بارها

به آن چشمان قهوه ای غلیظ گفتم

تو باید معشوقۀ خیام باشی

که از خاکت

هیچ کوزه ای درست نشد

قبل از آن

گرگی بودی

که برادران یوسف را ته چاه گرفت

تا همین چند وقت پیش

در معابد تبت

نگهبان یکی از مجسمه های بودا بودی

این روز ها برای خودت کسی شده ای

اسمت را گذاشته اند

اصحاب کف

احتمالا بعد ها

عاشق می شوی

شعر می گویی

و نامت را می گذارند

علی رضا نوری

 

/ 11 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میترا

با سلام دوست عزیز چرا از سایت جدید و بسیار عالی http://www.mehrstat.com استفاده نمی کنید؟ امکان ایجاد دو نوع استت یکی بصورت دکمه و یکی دیگه مشابه سایت مهراستت که تعداد کاربران آنلاین رو نشون می دهد. بسیار عالی تر از وبگذر و پرشین استت دمو: http://www.mehrstat.com/main_namayesh_amar.php?site=24 دارای آمارگیر بصورت تب های پیشرفته و دقیق+پیج رنک گوگل+رتبه آلکسا

نصرت الله مسعودی

مینوی عزیز سلام همچنان همیشه زیبا نوشته ای. تو غرایب راغریب تر می بینی . و زاویه ای دارد آن نگاه که دانه های باران را بر ابرهای سترون ملیله دوزی می کند. خوشحال که به توضیح وتفسیر شعرهای زیبای نوری پرداخته ای. وخوشحالی بیشترم به آن واسطه شکل می گیرد که می دانم این شاعر جوان اگر روزگار بگذارد شعرها خواهد سرود که مانایی شان گنجنامه ای باشد. برایت سلامت آرزو می کنم عزیز!

لیلا فرجامی

مینوی عزیز چه شعرهای بکر و استواری دارند آقای علیرضا نوری. ممنون از معرفی ایشان. حتما کتابشان را تهیه خواهم کرد. سپاس فراوان از معرفی این شاعر خوب. لیلا

علی رضا نوری - همدان

سلام خانم نصرت چه بگویم جز اظهار شرمندگی و خوشحالی من که باشم که بر آن خاط عاطر گذرم لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم

سودابه

سلام ایشان مهارت فوق العاده ای دارند دست مریزاد مرحبا به این استاد نمونه

معصومه صامت

سلام و تشکر شبیه این روزها در زندگی ام تا به حال نداشتم شبیه همین روزهایی که شاعر همشهری ام برایم دست و پا کرد با کتاب دلقکها......آه خوشحالم که یاد دادید یک طور دیگه هم میشه با این کتاب زندگی کرد من گذشتن زیبای شما رو از کتاب استاد نوری دوست دارم حرف های شما رو در مورد کتاب استاد به آرمگاه بوعلی خواهم گفت به همدان خواهم گفت به الوند هم خواهم گفث این ها بسشتر از من منتظر دوباره ذندگی کردن با شعرهای استاد هستند ممنون

نگارصامت(همدان)

قدر زر زرگر شناسد، قدر گوهر گوهری... حسن انتخاب بالایتان را سپاس که دریچه های زیبای شعر استاد عزیزم را اینگونه به علاقه مندان به ایشان شناساندید کاش میدانستید چه بی اندازه خصوصا ما شاعران دیار الوند را شاد نمودید سربلند باشید

غزل.ز

شاید زمان مرهمی باشد بر درد شعر.... با کم لطفی دوستانی که از اشعارم سوءاستفاده کردند تا مدتهای مدید و حتی شاید تا ابد، شعرهایم مانند سابق در دفتر شعرم می ماند. هر چند که همیشه بیقرار نوشتنم.... اما ذهنم را محکوم به سکوت کرده اند. دلم تنگ نوشتن است اما نمی خواهند گوشی برای شنیدن داشته باشم.... آپم [گل]

غزل.ز

شاید زمان مرهمی باشد بر درد شعر.... با کم لطفی دوستانی که از اشعارم سوءاستفاده کردند تا مدتهای مدید و حتی شاید تا ابد، شعرهایم مانند سابق در دفتر شعرم می ماند. هر چند که همیشه بیقرار نوشتنم.... اما ذهنم را محکوم به سکوت کرده اند. دلم تنگ نوشتن است اما نمی خواهند گوشی برای شنیدن داشته باشم.... آپم [گل]