بهار مزرعه در دست , یاس می کارم
و عطر پا ک دلم را به کوچه می پاشم.
کسی برای تداعی نگاه می دوزد
نسیم نازک , بر کوچه های بارانی و
هم نوازی گلها , مرا تداعی کرد .

***
کسی صدایم کرد
که عطر خیس نفسها ی صبحگاهان را
به کوچه می پاشید .

***
دلم برای رهائی ز ریشه می لرزید
به جستجو رفتم
کسی صدا می کرد
به جستجو یش تا ........... کویر تنها ئی
از آ ن گذر کردم
به دشت غلتیدم
و وسعتی دیدم .

***


دلم رها می شد
و تن شیاری خورد
حس کوچک پرواز
پیلـــــه را پیمود
کسی صدا می کرد
و
من رها گشتم
آب را دیدم
به قلب آب زدم .

/ 0 نظر / 6 بازدید