ساده بود
مثل نقاشی های هفت سالگی
با زبان گنجشکها آشنا بود
پشت هیچ دیواری مکث نمی کرد
از شش دریها می گذشت
و به سر انگشتان شعرم می پیچید.

باد وزید
سادگی صدایش مسکوت ماند
مداد های شمعی سوختند
آب رنگها تبخیر شد
و
مردگان به ادامه ی خود پر داختند و
من
به سادگی
یتیم شدم .

/ 0 نظر / 7 بازدید