ترجمه ی دو شعر از قباد جلی زاده

  ترجمه : کامیل نجاری

۱

پستان های تفنگ 

لیوان هایمان مست از بوی چراغ
حجره‌هایمان لبریز از روشنی شراب
با دسته‌ای شمشیر منتظر زنان برهنه بودیم
زنان برهنه‌ای که در اولین جنگ
چادرهای رنگین شان را آتش زدند
و در دومین جنگ پستان بندهایشان را

 ما در خوابی خوش بودیم که جنگ
همچون هیولایی لخت بر خیابان های روحمان
جست و خیز می کرد
ما نه اما کودکان یتیم
ما نه اما مردان معلول
ما نه اما دختران بیوه
با رگبار ادرار و نارنجک تف و مولوتوف مدفوع
به او حمله کردند
فرصت نکرد عورتین شومش را بپوشاند
کوله‌بار سیاهش را برداشت
و دوباره به سوی مرزها فرار کرد
ما نه اما چابکسواران ترسو
دلداری اش دادند
ما نه اما نوجوانان ریش سفید
حرمتش گذاشتند
ما نه اما فرشتگان فاحشه
عورت های کثیفش را لیسیدند
بوی تخم های ریخته‌اش را تنفس کردند
و کف زنان برش گرداندند
اینبار جنگ
تمامی مردان را اخته کرد و
رحم تمامی زنان را پوکاند
اینبار جنگ پستان تمامی دخترکان را دزدید
و نگذاشت کودکیمان بالغ شود
ما در خوابی خوش بودیم
که باغچه‌ها با همدیگر درافتادند
طیراْ ابابیل ها خیانت کردند
و لانه‌ی پروانه‌ها را از تخم شیاطین انباشتند
ما در خوابی خوش بودیم
که گنبد و مناره  با هم گلاویز شدند
و نمازگزاران
بر سجاده های سفید ق
                              ی
                                          ک ر د ن د
شمشیرمان را آنسوی پل رها کرده و فرار کردیم
جنگ قبل از ما به مقصد رسیده بود
سپاهیان شکست خورده در محله‌های شهر تقسیم شدند
کودکان را از رختخواب بیرون کشیدند و جنگاوران خسته
پاهای سرما برده‌شان را در آن فرو بردند
آنان با لباسهای زیر زنانمان زخم هایشان را پانسمان کردند
تن زمختشان را در گرمابه‌های صاف مشت مال کردند
شمع های مشتعل دامن شان را
با زنان لخت قوطی شامپوها خاموش کردند
گفتند : بفرما در سفر به میادین جنگ همراهمان باش
گفتم آخر تفنگی ندارم تا به دوش افکنم و دنبالتان راه بیفتم
کلنگی ندارم تا در یکی از میادین جنگ سنگری بکنم
دوربینی ندارم تا از اسرار سنگرهای مقابل آگاه شوم
کتابهایم را فروختند و تفنگی به دوشم افکندند
عروسک کودکانم را فروختند و کلنگی به مشتم نهادند
شمع و چراغهایم را حراج کردند و
دوربینی به گردنم آویختند
نگذاشتند اخرین قصیده ام را برای پستان نامزدم تمام کنم
خمیرهای پیشخوان نانوایی را فروختند و
خریدار یک نارنجکم کردند
گفتم آخر پیش از آنکه کفتارهای جنگ را بشناسیم
من دست چپم را به سوی گل زنبقی دراز کردم
اما دستم بر ساقه‌اش برگ سبزی شد و جا ماند
گفتم آخر پیش از آنکه هزارپاهای جنگ
با ما قهوه‌ی صبحانه بنوشند
من دست راستم را به سوی لرزه‌ی سینه ای نرم دراز کردم
اما دستم میان دو پستان، گردنبند زرینی شد و جا ماند
دیگر انگشتی ندارم تا بر ماشه‌ی تفنگی بفشارم
دیگر انگشتی ندارم تا دل سرمازده‌ی نارنجکی را با آن گرم کنم
گفتند آخر شهیدان دست و دلباز
بسته‌ای دست و بسته‌ای انگشت یدک برایت جا گذاشته‌اند

*****
همراه کودکان تکه‌پاره شده
با جمجمه تیله‌بازی کردیم و باختیم
با جنازه‌هایی رقصیدیم که پستان جنگ را مکیده بودند
با زخمهایی ترانه خواندیم که لب بر لب گلوله نهاده بودند
جنگ فرمان داد
در هر خانه‌ای گورستانی
و در هر بدنی بیمارستانی درست کنیم

جنگ فرمان داد
آلاچیقهای ماه عسل را
با قلعه های قرن زهر معاوضه کنیم
جنگ فرمان داد
با دخترانی همخوابه بشویم
که نیزه تمامی بدنشان را سوراخ کرده بود
اما هنوز باکره بودند
جنگ فرمان داد
زنان مقتولی را آبستن کنیم
که هنوز از لبانشان بوی شهوت می آمد

 یقه که را بچسبیم که عروسک کودکانمان را پس بدهد
وقتی که آتش تمامی یقه ها را سوزانده باشد
دست که را ببوسیم تا قطره‌ای آسایش
بر گلوی خشکمان بریزد
وقتی که تفنگ تمامی دستها را دستگیر کرده باشد
تفنگ جغد را فرستاد و به من گفت:
به پرنده‌گانتان بگویید
به فکر پرواز نباشند
قفس، رحم و گهواره و گورتان است
به زنانتان بگویید
به فکر گردنبند نباشند
گردنتان با حلقه‌های ریسمان زیباتر و صافتر است
دخترانتان را بگویید
به فکر النگو نباشند
مچهایتان برای دستبند مناسبتر است
جوانانتان را بگویید
به فکر شب زفاف نباشند
ریختن خون سر از ریختن خون دامن
سرختر و لذتبخش تر است

****
تاریخت ای تفنگ
سیاهتر از گونه‌ی گناه  و
آینده‌ات تلختر از آغوز زهر
تفنگ!
برگهای آشتی فرو ریختند و تو همچنان سبز مانده ای
تفنگ!
زیبایی از پا افتاد و تو همچنان سمندی خوشرکاب هستی
تفنگ!
عشق دندانهایش ریخت و تو همچنان جوانی خونگرم مانده ای
تفنگ!
چراغ کور شد و تو همچنان چشمان آبی یمامه*هستی

****
ای جنگ زیبا
ما را در این جنگل جدایی تنها مگذار
فرار نکنید گله خنجرهای زهرآگین ترس
نکند پرستو و بنفشه بر پشتمان لانه بسازند
هیچ کس از ما
بوی شبنم و زبان پروانه و رقص گل را نمیفهمد
ای بازهای تیزچشم آشوب
قلعه و مناره‌هایمان را ترک نکنید
ما در میان رقص گلوله و عروسی دود چشم باز کرده ایم
می ترسیم پرنده‌های آرامش
چشمهای قرمزمان را دربیاورند

ای جنگ قشنگ!
ما را در این جنگل جدایی تنها مگذار
ما عادت کرده‌ایم با فاحشه‌گان فتنه همخوابه شویم
دیگر چگونه میتوانیم الهه‌های آشتی را رام کنیم؟
در مهد کودک کتابهای مقدس جنگ را ختم کردیم
دیگر چگونه در ایام پیری
سرودهای جدید کبوتر را میفهمیم؟

*******
من اگر زن بودم با رقصی نرم
نقشه‌های مردان جنگ طلب را نقش بر آب میکردم
من اگر زن بودم
قمقمه‌ی جنگاوران را تبدیل به گلدان صورتی ترین بوسه میکردم
من اگر زن بودم
در سرزمین حرام لخت لخت میشدم
تا دهان تفنگها آب می افتاد
من اگر زن بودم
با پستان سنگرها را تسخیر میکردم
تا پیشمرگها در آغوشم دوباره نوزاد میشدند

*******
لیوانهای شکسته‌مان لبریز از تاریکی خون
حجره‌های ویرانمان سرمست از نفسهای مرگ
با شمشیری شکسته منتظر زنان مرده هستیم
زنان مرده‌ای که در اولین جنگ
پرده های نازکشان را آتش زدند
در دومین جنگ پستانهایشان را
و در سومین جنگ
خودشان را.

 

* یمامه: زنی عرب که به تیزچشمی شهره بود و هر شیئ کوچکی را از فاصله بسیار دور میدید

*****

۲

ترجمه : سعید دارائی 

پیش از آنکه گل برود به جنگ!!

‌رفتم به جنگ... 
از پناه سنگی بزرگ شلیک کرد
محاصره اش کردیم
دست بالا برد و فریاد زد :
تسلیم
تسلیم
تسلیم !!
دهانش را پر کردیم از گلوله !

کلاشینکوفش به من رسید
 پاکت سیگارش به دیگری
تسبیحش به من
کمربند و دستارش به دیگری .

در سنگر دشمن لاشه ای هنوز گرم !
رادیو اش برای من
نارنجکش برای دیگری
کاپشنش برای من
مهماتش برای شورش !
جنازه اش برای سگ
زنش برای من برای تو برای همه مان
دخترش برای !!...

رفتم به جنگ...
از فاصله ی ششصد متری با گلوله
جمجمه ای را برداشتم
رفیقانم یک صدا :
براوو
براوو
براوو

رفتم به جنگ...
تفنگم زخمی برگشت
خودم.. نه !!!
 _   _   _

پیش از آنکه بروم به جنگ..
آرام به کسی تنه زدم
دست روی سینه به او گفتم :
برادرجان مرا ببخش.

پیش از آنکه بروم به جنگ..
 زنم به من گفت :
امشب را تنها بخواب
فردا روزه ام
« عیبی ندارد عزیز دل »

پیش از آنکه بروم به جنگ..
رفتم پیش میخانه داری و گفتم :
خسته نباشی
مشتی زیتون و کاسه ای شراب. 

پیش از آنکه بروم به جنگ..
در ماشین به بغل دستی ام گفتم :
برادر اجازه می دهی سیگاری بکشم !؟
به زنی گفتم : – که در مقابلم راه می رفت –
زیپ دامنت باز است دختر خوب !

پیش از آنکه بروم به جنگ..
در ایستگاه اتوبوس
به غریبه ای بینوا گفتم :
بیا زیر چتر من تا باران خیست نکند.

پیش از آنکه بروم به جنگ..
رفتم زیر گوش رودخانه و پرسیدم :
جان من خانه ی گل کجاست ؟

پیش از آنکه بروم به جنگ..
به زن رای دادم
سالن های انتخابات را پر کردم از آواز زن
از تبسم زن
از رویای زن.

پیش از آنکه بروم به جنگ..
به پروانه ای نوعروس – که از حمام برمی گشت – گفتم :
ساعت چند است تازه زن
از شرم بال هایش به سرخی گرائید و گفت :
یک دقیقه مانده به صلح !!

/ 20 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرنده دریا

مديوني به تمام سيگار هاي مقتول اگر به بزمم نيايي............ چشمم به راه توست

آرتو

رفتم به جنگ... از فاصله ی ششصد متری با گلوله جمجمه ای را برداشتم رفیقانم یک صدا : براوو براوو براوو ...................لذت بردم نه از جنگ ............ازشعر .......... .....................پیش از آنکه بروم به جنگ ................وقتی به جنگ رفتم .......................من اگر زن بودم ..............تفنگ پستان داشت.

فریبرز

درود وبلاگ من با مطلبی به نام "نمی خواهم بنشینم"به روز شد

فاطمه اختصاری

(((ببخشید دندانتان توی گردن من است!))) سلام دوست خوبم! به روزم با کلی شعر و مطلب و خبر و ... (((به چیزهای قشنگی که هست فکر بکن!!))) ....الف. لام. میم.... «مهدی موسوی» بودن غمگین است! ....الف. لام. میم.... ميمون، به دُمت نگاه كن! ....الف. لام. میم.... «PMS» مخفف وضعيت پست مدرن «Post Modern Situation» نيست بلكه ... ....الف. لام. میم.... «همين است كه عقل من ادراك مي كند» «شمس» دارد زندگی ام را زیر و رو می کند ....الف. لام. میم.... PLOP! او داشت قِل مي خورد! ....الف. لام. میم.... شماره چهارم فصلنامه‌ی همين فردا بود چاپ شد (به زمان با دید غیرخطی نگاه کنید!) ..... (((شاعر ان خوب به بهشت مي روند، شاعران بد به همه جا!))) (نقدی متفاوط!! و ... راجع به برگزاری جشنواره های شعر کشور) پوتين براي سربازان جديد ... (((پرنده ی نخی ام زیر چرخ خیاطی))) ... و ديگر هیچ!

زبیرهجران

سلام مینو نصرت عزیز.. بعد از نمیدانم چند سال دوباره وبلاک ات را پیدا کردم آرزومندم خوب و سرحال باشید . اگر گاهی برایتان فرصت مساعد گرید از من هم دیدن کنید عشق همراه ات با ارادت

مریم حقیقت

سلام دوست من وقتی روز آمدنت باشد وقتی آخرین روز سال وقتی آخرین غزل سال وقتی آخرین... نه از این آخرین بدم می آید وقتی باید باشی باید بنویسی باید بخوانی وقتی می خواهی بنویسی سال نو مبارک مجبوری copy/paste شوی که: به روزم با: سالتان سبز دلتان خوش همیشه هایتان شعر در http://haghighat2058.persianblog.ir/با پسا غزل وآرین شعر با: دوبیتی،رباعی،غزل از خودم غزلی نشنیده از رضا نیکوکار وعشق درد مشترک ماست با غزل که... می خوانیم؟ یا علی

محمد علی حسنلو

سلام خانم نصرت . سال نو را تبریک میگویم . امیدوارم سال خوبی را داشته باشید . ترجمه خوبی بود . تمام آنرا خواندم و لذت بردم . با چند شعر به روز هستم . حضورتان خوشحالم میکند .