پیراهنی از دریا


نگاهی به شعر (نام ها و نامه ها) از آرش منصور گرگانی

 

 مثلث خواهم شد

مربعی باکره .

 شش ضلعی ها - بی قواره های ملکوتی –

از تمام خیابانها سر در خواهند آورد.

 و من هنوز نیم خطی بی تقدیرم.

 تقدیرم در کافه گنگ تمدن رقم خواهد خورد.

تقدیرم در پمپ بنزینهای دولتی

و در تلقی های متجدد از غمزه های تو رقم خواهد خورد.

 این شعر بلند که پیکری تراشیده از کلمه است، مبنع درونی و ناخود آگاه شاعررا به محض پدیدار شدن منفذی به حال فوران آتشفشانی در آورده، به گونه ای که هر واژه از کل توده ی در حال انفجار بار معانی دیگری را بر دوش می کشد و لازم است موشکافانه بررسی و تجزیه و تحلیل گردد. متاسفانه من آن زبردست و چیره بر خط سوم این معنا نیستم و تنها میتوانم به لحاظ حسی دریافت های خود را به رسم تألیف مخاطب پای سطر ها حکاکی کنم . اگربخواهیم این شعر را تحلیل کنیم یا محتوایش را بفشاریم و افشره ای از آن بیرون بکشیم نیاز به انقسام دارد و قطعه قطعه کردن. زبان شعر، زبان حال است که سطر به سطرمنشعب و با دو شعبه یکی نظر به آینده دارد و آن دیگری گذشته را خطاب قرار میدهد. کندو کاوی در شرایط زمان حال با مصالحی از گذشته و تعبیراتی از آینده. اگر مثلث ابتدای شعر را متساوی الاضلاع فرض کنیم ناچار میشوم برای دیدن بدر وسط مربع، دو مثلث را به هم بچسبانم، مربعی که آرزومندی شعر از آن زاده میشود در جایگاه زنی باکره قرار می گیرد وجه زنانگی شعر که زاهدانه در حال خلق واژگان جهان مختص خویش است. باکره در این معنا به دایره یا خالی کاملا سپیدی اتلاق می گردد که هنوز هیچ لکه ای بر آن نیفتاده است و این شعر بلند رد پای نخستین نوزاد اوست. پس ما با منبع بکر واژگان شاعر که در حال جوشیدن و بیرون ریختن هستند مواجه ایم. از زهدان این مربع که خود از مثلث زاده شده است بی نهایت شش ضلعی بیرون می ریزد. «بی قواره های ملکوتی» ناگزیر به محتوای انسانی این اضلاع هندسی منتسب می گردد که قرار بر این بود با ذات خدایی شان شق القمر کنند. در سطر پنجم ما با نیم خط حضور شاعر که بدون تقدیر به حال خود رها گشته مواجه می شویم. نیم خطی که در ذات خود قابلیت خط شدن را دارد. در این سطر حضور شاعر با نیم خط از تقدیر او جدا می شود و وارد حکایت پیش گویی می گردد یعنی آنچه او را قرار است بپروراند و موجب بالندگی و تعالی روح اش گردد، تقدیری ست که توسط کافه ی گنگ تمدن رقم زده می شود، فعل البته آینده است ولی چنان قطعیتی دارد که میتوان آن را به حال تعمیم داد .سطر آخر با ورود کلمه ی «غمزه های تو» خواننده را با حضور مستحکم دیگری «زن» روبرو می سازد که هم میتواند درجایگاه مادر، نوزاده را به سرانجام برساند و هم با حضور دو گانه ی دیگرش یعنی همسر و دوست او را با خود امتداد دهد. اما آنچه مادر می طلبد با آنچه همسر و دوست می طلبند شاید به ظاهر یکسان باشد در اعماق و معنا اما متفاوت است. به نظر می رسد شعر خود را ول کرده تا ببیند این جوی باریک یا رودخانه یا سیل «دیگری» او را به کجا می برد! غل و زنجیر روی تاکسی های مسگر فروشی مس کوبی و صنایع مسی در نقش جهان – آفرودیت بی فرهنگ جغرافیایم- مثل بخار مدفون در ریه ها. بخار مدفون در ریه ها، آفرودیت و غل و زنجیر های روی تاکسی های مسگر فروشی، مس کوبی ذهن را بی هوا به زمان شمس و مولوی و بازار مسگرها می کشاند که در ارتباطی تنگانگ چه از بیرون و چه درون در حال بر ملا کردن دو نوع دیدگاه متقابل است. مدرنیته و سنت. شعر اما به الهه ی دنیای کور یا مردگان می ماند که سیر و سلوک آفرودیت گونه ی خود را در باز آفرینی فصول تازه گم کرده است و بخار مدفون در ریه ها بطور متوالی در دم و باز دم هر بار او را زیر چرخ های ماشین مرگ انداخته، لحظه ی دیگر بر دهان گرفته با بوسه ای میخواهد نفس تازه بر آن بدمد.

تو بر گرد به ترانه های دهه پنجاه

 برگرد به کاست های مخملی بی قواره

 در جعبه جادوهای خیابان جمهوری.

شماره حساب تو روی پیشخوان مغازه ها

 شماره حساب متوهم تو روی کاغذ سیگار

روی تاریکی های دیوار مداین.

 عتیقه های خیابان جمهوری ، به ملکوتت می کشند

مو بایل های دوگانه سوز، عفریته های سونی ، سامسونگ ، بنگ

 و سرگیجه ای منحوس که در خیابان سراغت می آید.

«تو» ی ابتدای سطر همچنان که اشاره کردم به جنس مونث و به توصیف امیال او می پردازد .اگر می گویم مونث دلیلش در سطرهای آخر شعرعریان است. «عفریته» صفتی است که به غلط به زنان و الهه ها در تاریخ باستان نسبت داده می شد. به عنوان مثال زن بافنده یک ساحره بود چون در حال خلق و بافتن چیزی بود که دیگران فاقد آن تبحر بودند و یا زنی که از ریشه ی گیاهان، دارو جهت درمان می ساخت در نظرعوام با جادو نسبت داشت و از طایفه ی دیوان و اهریمنان محسوب می شد. پس احتیاطا با کمی قاطعیت می گویم تمام سطرهای فوقانی مربوط به امیال زنانه ای است که شعرآن را دسته بندی کرده است و با لحنی تلخ او را خطاب قرار داده است تا بگوید : اندیشه ی تو هنوز از چشمه های دیروز و از ترانه هایی که تاریخ مصرفشان گذشته است آب میخورد . زبان که ساحت رمز و اشارت است بدون گذشته و تاریخی که پشت سر نهاده ایم قادر به بیان ما نیست. اشاره ی شاعر به مدرنیته ای است که قابل جذب و هضم در ذهن عموم افراد جامعه نیست. پس مدرنیته برای اکثریت به مثابه ی مردابی است که آنان را با تشویق و تبلیغ هر چه بیشتر مصرف کالاهای ساخته و عرضه شده ی بازارهای جهانی مدام در حال غرق کردن است. مرگی مختص جهان سوم و چهارم که سرسختانه در حال مقاومت کردن است. در این جهان ها به دلیل عدم تخصص و سطح سواد و دانش غلتیدن در پدیده ای به نام مصرف آن هم از طریق قشر زنان سهل تر و سریع تر انجام می گیرد. جعبه های جادو وعتیقه های خیابان جمهوری با معنائی دو گانه و متضاد اشاره به گذشته و عهد باستان دارد شاید به مقطعی که ایوان مداین برای خودش زبان زد بود. ناگفته نماند که قصر و ایوان مداین نمادی مونث است و میلی زنانه را پیش می برد. میلی که اگر با وجه مذکر درونی همسو گردد تفکر و خلاقیت، دانش و بینش را توامان پیش می برد. غلبه ی یکی بر دیگری به نگاه پدر سالار و مردانه ای میانجامد که زنش را نادیده گرفته و منها میکند. تراژدی در پی این منهای تاریخی است که زاده می گردد.

 -محشر نشئه ها

 و مختصر نشانه هایی از تکنولوژی اعتیاد ، پای دکه سینما:

 به گیشه ها فکر کردم

 به گیشه ها فکر کردیم

به گیشه فحش دادیم

به گیشه ها فرو رفتیم با کلیه های لرزان

 و فرآیند تصعید زیست شناسی دوم دبیرستان دهخدا: - نمونه مردمی ، بدون چتر زیر رعد و برق همیشه.

 در این بخش از شعر واژگان «محشر»، «گیشه» کل سطر ها را غُرُق کرده اند و خواننده با نوعی فحشای در اعتیاد رو به رو است که ابعاد سینمائی به خود گرفته است و لایه های زیرین جامعه را آشکار میکند. تصعید زیست شناسانه ی افرادی که از دبیرستان دهخدا وارد جامعه شده اند حال برای دیدن فیلم های گیشه ای و یا کلیشه ای می باید ساعت ها در صف های نامنظم زیر بارش رگبار و رعد و برق بمانند. در نهایت آنچه عاید این دانش آموزان میشود با اعتیاد به حشیش و دیگر مواد مخدر برابری میکند چون قانونی حاکم نیست تا برابر دانش اندوخته ی کاربرانش ضمن دریافت بازده آن دانش برتری را بی دغدغه و سهل ارائه دهد. جمله ی ساده ی این شعر میشود : مسخ و کرخت کردن نسل جوان و جویای دانش که هدف جامعه ی نوین سرمایه داری جهان است. از اصطلاح گیشه معنای دیگری هم میتوان گرفت که به بردن عروس به خانه ی داماد اطلاق می گردد. آیا این همانی نیست که جامعه ی ما از آن رنج می برد؟ زن صفت ساختن مردان! از طرفی سینما به عنوان مکانی که به لحاظ روانی چشم چرانان را بیشتر جذب خود می کند تا افراد دیگر را، فضایی مناسب برای ارضای فانتاسم ها و تمناهای خیال پردازانه ای است که جامعه و نظام نمادینش قادر به تحقق بخشیدن به آنها نیستند. قانونی که برای زنان جایگاهی نداشته باشد، چه بسا آخرین میل اش راندن تمام مردان به همان نقطه ی منفعل و زنانه باشد یعنی خاموش کردن حالت باروتی جوانانی که در تمنای ماجراجویی می سوزند.

-بخار مدفون حشری در چشمهای محشر تو

تلا لوی ماورایی فندک ها و فندک ها روی لبان مردد تو

 فیلم بی پایانست و پرهیزکار

 و تنها قصابان در فقرات تو این غمزه ها را سلاخی می کنند.

 -الهیات گوشتخوار بر ترانه های علف رژه می رود.

علف: سبعیت متراکم

علف:خشونت بی مرز

 علف: هرزگی تا آن سمت جنون

و در بیمارستانهای رضاخانی من ، رشته های تاریخ را بر حنجره معصوم تو بوسیدم.

 آن بخار مدفون در ریه ها، اینجا از چشم ها بالا می زند، چشم هایی که خود حشری اند. روایت در فضای تاریک و مه آلود سینما ادامه پیدا میکند. آنچه دیده نمی شود فیلم است و جایی که چشم ها نگاه نمیکنند پرده ای است که رویش وجوه تحریف شده ی زندگی با اهدافی از پیش تعیین شده در حال تحکیم قانون خود از طریق نمایش است. پس سینما نیز در جایگاه اجتماعی خود کلاس درسی دیگر است با معلمی دیگر تا بار دیگر سر مشق هایی که معلم های دبستانی می دادند را بروز کرده و پر رنگ تر تعلیم دهد. تعلیم آداب پرهیزکاری در فضای فاقد پرهیزکاری منجر به نسیان و غمزه های سلاخی شده می گردد. «الهیات گوشتخوار» نخست ذهن را به بدو مدنیت می کشاند مقطعی که با غلبه بر ایزد بانوان گیاه خوار و تسلط بر آن ها ضمن تاکید بر نذورات و قربانی، مردان جنگجو و شکارچی را جانشین نظام پیشین میکند. علف ها ترانه های حنجره ی زمین هستند احتمالا شاعر از زمین با معنای دوگانه اش سود برده است. زمین به عنوان مام وطن و زمین به عنوان تنها سیاره ای که در آن حیات حادث شد. ترانه های زمین را حیوانات می خورند و حیوانات را انسان. اشاره به بیمارستان های رضاخانی هم بی دلیل نیست. زمان تغییر کرده است ولی مکان همان است که بود. در این مکان ها که هر کدام یادگاری از گذشتگان دور است چه می گذرد؟ آیا به همان اندازه که ساختمان ها مدرن و محکم ساخته میشوند و سیستم ها هر لحظه مدرن تر خود را به بازارها ارائه می دهند فرهنگ و نوع اندیشه ی آدم ها هم ارتقاء یافته است؟ بار اعتراضی این سطر ها متوجه جهانی است که بی وقفه در حال ساخت و ساز است بی آنکه روح انسان را در ساختمان هایش مد نظر قرار دهد. منها کردن حضور انسان در تکنولوژی های مدرن و ارج نهادن به زیبایی های ویترینی اش تضادی غیر قابل انکار پدید آورده است، تضادی نه از نوع دیالکتیکی اش بلکه از نوع سلطه ی ارباب و رعیتی. بشر یا می باید از این دیوار موانع و ماشنینی عبور کند یا تن به نیستی و تباهی بدهد. راه سوم آن است که این شعر بلند بتواند قامت خمیده ی انسانی اش را بر افرازد چندان که مقابل حرکت لجام گسیخته ی تکنولوژی ویرانگر بایستد و "نه" بگوید.

-این برف بر گیسوان تو ، جاویدانِ ترانه ای کُرد است

بر گیسوان تو ، گیوتین خسته ایست همراه نور نئون ها و لامپ های کم مصرف.

حجم تازه ای در تیمارستان شکل می بندد

به تماشا ایستاده ایم من و کودکان زهدان فراموشکارت.

به تماشا نشسته ایم روی الفبای نارس

 رژه می رویم

یورتمه می رویم

 سکته می کنیم

 فک می زنیم

چک می کشیم

 و رسید دریافتی این ماهت چقدر ماه شده است ، دلبرک مجروح من!

برف نماد پیری، انجماد، زمستان و در نهایت قدمتی است که بر اوی زمین، زن یا مرد رفته است. شعر به برف این قله ها یا موهای این حجم انسانی یا طبیعی که از دیر باز بوده و هست و خواهد بود همانند گیوتینی می نگرد که افتاده است ولی نمی بُرد. درد آن را شعر با تمام واژگانش احساس میکند. انسان تازه ای که در تیمارستان ها به جای بیمارستان ها در حال شکل گرفتن است ناشی از نابسامانی و ماشینی شدن زندگی هاست. میان توده ی مردم اکثریت به حال اغما فرو رفته اند و اقلیتی با خوابی آشفته برآنند که احوال جامعه را از حالت اغما بیرون بیاورند. در این اوضاع و احوال آشوب اگر خود به داد خویش نرسی چاره ای جز اینکه از تیمارستان ها سر دربیاوری نداری. اکثریت اما یورتمه می روند، فک میزنند، سکته می کنند و با دریافت حقوق ناچیز خود به سی روزی می اندیشند که می باید معیشتشان را بگذراند و اغلب کمی از هلال ماه گذشته موجودی در محاق فرو میرود. شعر زمین را شاهد میگیرد و زهدان فراموشکارش را. اشاره به زهدان فراموشکار را در ابعاد زنی با عنوان مادر می توان درک کرد زنی که از فرط زایمان های مکرر دیگر حساب کار خود را از دست داده است و امروز زمانی است که این فرزندان نیاز به گذران زندگی و رشد و هزار چیز دیگر دارند اما درهای افق به بن بست باز می شوند. این زن که صاحب میلیون ها فرزند است به دلیل پیری قادر به دیدن دنیای جوانان نیست او نیز همانند تاریخ باستان از یاد می برد و از یاد ها می رود. و این دقیقا دقایقی است که تیغ تحریف می تواند درست را غلط، غلط را برجسته و نام ها را تعویض و روایات را به نفع خود مصادره کند. کدام جوان میتواند از زیر تیغ غرایز ناکام مانده اش جان سالم بیرون بیاورد؟ این بیماری اپیدمی جامعه است و راه کاری بنیادی می طلبد.

 -چراغ:قرمز

 چراغ:زرد

 چراغ :قرمز

 پشت چراغ ،جملگی به هبوط تشریف بردند ، همه جنازه های مخمل و مس.

-هبوط خانوادگی با بلیط یکسره سلام کافور من

-هبوط تک نفره بی تشریفات سلام کَفَن گِلی من

 -هبوط مجردی تا سقف سه نفر سلام کِرم ها ، آفتها ، آرواره ها ، تناسخ من

 من را از سرطانم جراحی کرده اند

 به فاضلابها ریخته اند.

 به یاد می آورم تختهایی را که هر یک گوری بو

د به یاد می آورم کفن پیچم کردند

 سوار تختها اتوماسیون اداری

تا پیرهنی سبز هلم دادند

 به یاد می آورم به حوضچه های تعفن شهری

به واکنشهای شیمیایی نفرین شده بین شهری

به تحولات فاضلابهای بین المللی

 به باز یافت فضولات کهکشان راه شیری ریختند

 و در صندوق پست دفنم کردند.

 شعر با یاد آوری زیبا و جاندار از تاریخی که بر انسان رفته شیب سطر ها را می پیماید. قدمگاه تاریخی انسان که مملو از جای پای اوست امروز پشت چراغ های قرمز و زردی که خود را کش می دهند دیگر قادر به کش دادن خود نیست. واژه ی اعتراض یا غلط بر زبان ها جاریست یا معنایش شنیده نمی شود. اعتراض تا ته کوچه می رود و سطل زباله را می گذارد یا پرت می کند وسط خیابان و کوچه و زیر چهار چرخ خود تا هفت قدم زباله ها را با خود می کشد و پخش میکند، سپس خود را در اتاق خوابش پارک میکند. اتاق خواب هم معنای خود را گم کرده است و به گوری میماند یک نفره، دو نفره، سه نفره و اغلب دسته جمعی که در آن میمیریم و خروسخوان سحر انگار لگد خورده باشیم بیدار و زوزه کشان می رویم برای انجام وظائفی که اول خودمان را می آزارد و سپس پیرامونمان را. در این فرایند هیچ اشتها و اشتیاقی وجود ندارد هر چه هست جبر است و زنجیر و تازیانه ای که تماما در واژه ی «وظیفه» چنبره زده است. پس هبوط سقوط در جهنم است. و زمین نماد آن، جایگاهی که پیوسته می باید میان خیر و شر ایستاد و روی پلی به ابعاد مویی خود را بند کرد مبادا .... شاعر خستگی و خواب پشت فرمان و داخل ماشین و مقابل چراغ های قرمز را با هبوط یکی می داند. تمام اتفاقات مهیب مانند کابوس در اعماق خواب ها فرود می آیند و موجب هلاکت می شوند. حرکت شعر از این سطر ها غیرارادی ست او مانند فردی گیر افتاده در میان توده ی به اغما رفته، به هبوط دچار گشته از سطری به سطر دیگر می غلتد. فضولات او - انسان تا کهکشان رفته، آب ها را آلوده کرده است و زمین اندامی پر از جراحت و درد است که مجموعه ی انسان عاملین تخریب و تباهی اویند. با نگاهی به این تخریب و فساد ناگهان با یک سئوال مواجه می شویم : انسانی که از سمت آسمان و زمین در احاطه ی فضولات بسیار خطرناک شیمایی و غیر شیمیایی باشد با کدام عشق و امید میتواند با فردای خود روبرو گردد؟ اینجاست که طرح مریخ دقیقا مانند طلاق گرفتن از یک زن و وصلت با زنی دیگر در دستور کار جهان اولی ها قرار میگیرد. آیا نتیجه همان نخواهد شد که امروز در زمین شاهد آن هستیم. «چیز» دیگری است که می باید دست به تعویض و اصلاح آن زد !

از یک ترکیب

 از هزار تجزیه

 از میلیون چشم شیشه ای شروع شد.

سردم است

سردم است

در تمام وانت بارهای سبزیجات سردم است.

مرده ام آیا من در تیرگیهای کندوان؟

توانائی درک اینکه آیا زنده ایم یا مرده، به دریافت های بافتی و فضاهای میان سلولی مان بر می گردد تا در میدان ها و خیابان های درونی بچرخد و تبلور هستی اش را بنگرد. با حضور عصیان و سرکشی ها و سماجت ها و میل های سرکوب نشده، بی گفتگو نامش زندگی بالنده است که حرف اول را می زند ولی آنگاه که شخص در فردیت و هویت خود به تردید افتاده قادر به درک هستی خود نباشد کلمه ی «کندوان» کلمه ای می شود توام با رمز و راز که معنایش همانند سنگ ها از سطح خود کلمه فرو میریزد تا معنایی دیگر خلق کند. آیا حکایت، حکایت زنبوران است و کندوهاشان؟ حکایت کودک است و تونل دو جنسیتی کندوان؟ آیا روایت از کندو های بی شماری ست که دچار اضمحلال در خود شده اند یا می شوند؟ یا موردی ست برگشت ناپذیر به تولد انسانی که چشم انداز زندگی را به گونه ای دیگر در ذهن خود روایت کرده بود و امروز آن را دیگر گونه لمس میکند؟ سرد بودن اندام ها برگ برنده ای است در دستان مرگ. کندوان تونلی است که ما را از مرزی، اقلیمی عبور می دهد و وارد دنیایی دیگر میکند پس ما شاهد گذر فرد از مرزهایی هستیم که در آن ها او هیچ اطمینانی به زنده ماندن خود ندارد. چون در حال عبور از تونل واسطه ای است که هر لحظه به هزار و یک دلیل ممکن است فرو ریخته و زهر مرگ را بر زبان جاری سازد. سطر ها بدون پی و زیر ساختی محکم به چیده مان بازی های کودکانه ای میمانند که به تلنگری روی هم فرو می ریزند.و شعر در اینجا از بار عدم اعتماد و اطمینان رنج می برند.

 قلبم را به سی.سی یو.

 کلیه هایم را به بلندگوه

ا صدایم را کافه های خلوت اهدا کن.

 مرده ام آیا؟

 سیگار ،سهم ریه های من

 سیمان، سهم سرفه هایم

بند می آیند وقتی در سردابه ای در یزد ، مجنون کوره های نخل در اهواز می مانم؟

روایت تراژدی نسل جوان است. نسلی که معیارهایش با پیشینیان همخوانی ندارد. او قادر نیست همانند نسل اول بیندیشد، عمل کند و زندگی اش را بیافریند. با نگاهی به چهره ی جامعه ی فعلی و مقایسه اش با سی سال پیش به سادگی میتوان تفاوت ها را دید. امروز از پیکان که خودروی آن روز ها بود خبری نیست. پیکان مثالی ساده و پیش پا افتاده است تا آنجا که کارخانه اش هم نابود گشته است و به جای آن بی هیچ وقفه ای ماشین های مدرن به خیابان ها می ریزد. آیا عجیب نیست که فضا برای کارسازی چنین پروژه هایی وجود دارد اما فضا یی که بتوان از طریق آن نسل جوان را وارد مبادلات نو جهانی کرد و اندیشه هایش را پیش برد و ارتقا داد وجود نداشته باشد؟ اقتصاد سرمایه داری نوین جهانی نیاز به دست های فراوان ندارد بلکه نیازمند بازار هایی برای عرضه ی کالاهای خویش است. در این وضعیت نسل جوان به توده ی درهم فشرده ای میماند که چون راهی برای ابراز حضور و خلاقیت نمی یابد ناچار است به ظواهر امر بپیچد و در وادی های دیگری که هیچ ربطی به موجودیت و تفکر او ندارند آمد و شد کند و راه سوم کرخت کردن و به خواب مرگ فرو بردن اینان است که با انواع و اقسام مواد مخدر و سرگرمی های مهیب فراهم آمده است تا نه تنها ارتفاع صدایشان را کم کند بلکه اگر میشود در نطفه خاموششان سازد. اما از سوی دیگر مقابل های همیشه هویی است و این هوی پاسخی است به موانع و دیوارهایی که مقابل رویمان مدام در حال شکل گرفتن است و انرژی مهیبی که جوانان را مانند فواره از جا می پراند قطعا میتواند در پس زدن موانع یاری رساند. میل آدمی اگر مقابل قانون منع قرار نگیرد قادر به رشد و تحول نخواهد بود. هجوم به ممنوعه در تاریخ منجر به گشایش فصول تازه ای گشته است راه هایی که توسط اقلیتی از افراد جامعه سبب دگرگونی های بزرگ شده است . شعر خود را مرده می انگارد و در حال بخشیدن اعضای خود به مراکزی است که نیازمند این توده ی مرده هستند. اما بر سر اندیشه اش چه خواهد آمد؟ اندیشه ای که اگر سرش را نبریده باشند بی گمان به شاهراهی بزرگ ختم خواهد شد، شاهراهی که مسیری تازه به جهان های دیگر خواهد گشود. اما همچنان که عصر حجر مقابل اندیشه های نو و همامیختگی اش با قبایل تازه تر از خود مقاومت نشان داده است در اینجا نیز خواننده با مقاومت شعر با موانع جامعه روبرو است. جویی که رودخانه می شود و رودخانه ای که می خروشد معمای موانع را حل کرده و ویران میکند .این سرمشق تاریخ جهان است .

 همکلاسیهایم ، کِل کشان تا شط آمدند

 آواری از کودکی هایم برمن

 آجرها ،جنازه به جنازه، جوان تر می زدند

 آواری از کودکی هایم بر من

 زخمها ، فواره های تاریک مرهم بودند

 آواری از کودکی هایم برمن

و شیطان در حنجره ها نطفه بسته بود

 آواری از کودکی هایم برمن

بند رختها باردار مصیبت نو ، رقصان و معلق

 آواری از کودکی هایم بر من

 در انتظار فرشته ای که شمعدانی ها را می بوسید

 آواری از کودکی هایم برمن

 و می رفت که باران تمام زنان خیابان را با خود ببرد

 کود کی هایم آواره و ترسیده به بزرگراه ها ریخت.

 شعر با تماشای سیمای شهر ناگهان به کودکی هایش هجرت میکند . انتظار نگاه کودکان انتظاری موعود است. اینان می دانند که روزی انتظارشان پایان خواهد یافت و همین ذکاوت کودکانه از سماجت میل نشأت میگیرد. شاعر از کودکی های آواره و ترسیده می گوید، ترس احساسی است که تمام کودکان آن را تجربه کرده اند و آواره گی در جهان بزرگسالان ابعاد وسیعتری را شامل می شود که به دلیل تجربه ی زیستن در خانواده هائی که روح پدر سالاری شان مجوز حضور واقعی فرزندان را بمثابه ی خون از رگهاشان کشیده، آنان را وامیدارد که خود را مانند افرادی آواره در سرزمینی دیگر دریابند جایگاهی که از آنجا فقط میتوان با حسرت به جهان نگریست. شاید این آواره گی معنای دیگری هم داشته باشد و به تجربه فردی شاعر از کودکی اش برگردد. در هر دو صورت برای هر آواره امید رها شدن از آواره گی نقطه قوتی ست برای ادامه ی راه.

 شهرداری عزیز!

 شرم دارم بنویسم تیربرق های شهرک غرب،

 سکوت را فراموشم می کند

می ترسم بگویم بر دیوارهای هنوز نریخته ایستادنم ،مستی و مستیست.

 از خاک و آتش ، زنده بیرون آمده ام

 تا باران، گیسوانت را بی شرم برابرم طوفان کند.

 سطرهای خطاب به شهردار، مکثی است تا نگاهی به اماکن قدیمی شهر یا منطقه ای بیندازیم که از فرط فرتوتی در حال فرو ریختن هستند اما در جایی که قانون حرف اول را می زند و تخطی از آن جرم تلقی می گردد نه در بی قانونی محض. تیرهای برق نیز یکی از مظاهر تمدن در شهر های بزرگ است. تیرهایی که در بدو تولدشان به معجزه شباهت داشتند و امروز از کثرت و فراوانی، تحملشان باری مزاحم و کسالت آور و عصبانی کننده و به گونه ای حائل است. این شیوه ی مدرنیته است که خشم را تا حد انفجار متورم میکند و سپس با ارائه ی یک اختراع و سرگرمی تازه انفجار را در درون می پوکاند و موجبات ویرانی و تخریب روان آدم ها را فراهم می آورد. مدرنیته با روحیه انسان که موجودی طبیعی است وروح وحشی اش با زرق و برق مدرنیته سازگاری ندارد در تضاد مدام است. این فاصله ای است که میان مدنیت طبیعی و انسانی و ماشینیسم و مدرنیسم در حال اوج گرفتن، هر لحظه ابعاد وسیعتری را شامل خود میکند.

-صندوق پست،

هواپیماها،

 کتابخانه پدر بزرگم،

 دبستان مدفون زیر زلزله منجیل،

همه رویاهایم را احضار می کنم.

رویاهای شاعر تماشائی هستند . صندوق پستی که مانند لک لک ها و کبوتران نامه بر روح فرد را در هیجان دریافت نامه به تلاطمی تماشائی می کشاند اینک به حسرتی کوچ کرده از جامعه می ماند که شعر اندوه در حال مرور آن است. دیدن نخستین هواپیما بی شک هم ارز با وقوع معجزه بود. بشر از دیر باز میل پرواز داشت اما نه در سفینه ای فولادین بلکه با بال های نازک خیال اش. و تماشای کتابخانه ی پدر بزرگ ها که فکر میکنم برای اغلب آدم ها در کودکی نشئه ی غریبی به همراه داشته است معنایی در همان ردیف معجزه ی پا گذاشتن به دنیای بزرگسالان را دارد. هیچکس قادر نیست معلم کلاس اول خود را فراموش کند و یا آن نیمکتی که جایگاه نخستین حضور او را در اجتماع رقم زده است را بتواند در حافظه اش گم کند چه رسد به کودکانی که نبضشان هنوز زیر خاک منجیل می تپد. شعر با اشاره به جاهای خالی بزرگ اینک مقابل آن فقدان مضاعف درونی خود را هر بار و هر سطر کوچک و حقیر می یابد آنقدر که چاره اش، طلبی جز بازگشت به کودکی و زهدان مادر نیست. راستی اگر ادیپوس پاسخ ابولهول را نمی دانست چه می شد؟

 جادوی متن اول

 و اول ساحر که تو بودی در سرسرای چهار راهی در تهران

 ،بدون حتی کلمه ای:

 بدرود تلو تلو خوردن از پل تا میدان

 از میدان تا پل

 بدرود فرشتگان عذادار بنادر جنوب

-نفت را از آرواره هاتان استخراج کردند

 به تماشاخانه ای در مثلث استوا آوردند

 و متخصصان تاریخ، پلورالیسم، جانور شناسی و بازیافت سطل زباله ها تمام ذکاوت عریان جهان سوم را در آن کتمان کردند.

 بدرود عاشقانه های عقیم

تشکیلات تولید مثل

 مرغدانی های صد سال فراموش شده

-نگهبان ، با عطر تریاک به سقط جمعی جوجه ها خیره می ماند.

 بدرود کاغذهای میلیونی آمار، تشویق، انقراض، جریمه

 من کمربند ایمنی ام

هیجان زده و مدفون ،

درختانِ سیبِ سوخته را می شمارم.

بدرود دختر دبیرستان بنت الهدی معلق روی پل هوایی

 و معلق بین سرم ها و تزریق ها.

بدرود نرینگی مطلق در شب و نیمه شب هولناک ِ بی تقویم

بدرود سینماهای خلوت ،

 پارک های شلوغ،

 نیمه شبهای قرو قاطی

بدرود رفیقانم در تالار وزارت امور خارجه در بحث مدام بر ژنتیک و جغرافیا

 در بحث مدام بر امحا و احشائ توحش متمدن اردوگاههای نظامی.

 بدرود صفحه شطرنج

بدرود الیا کازان،

 سالومه ،

 شازده

بدرود نیویورکِ روزنامه کیهان

همانقدر مقدس

 همانقدر شیطانی

 همانقدر سنگدل برای کنیسه های بیست و پنج متری در مرکز تهران.

 بدرود رادیاتور جهنمیِ کهکشان

 -ستاره هایت ، آوارگی منند ،

 تاریکی من و زهدان شهر را نقره پاشی می کنند.

بدرود جاده هراز -هزار بار از تو سقوط کردم همراه تریلی های گوشت گربه.

 بدرود ناسیونالیست ها ،

رئالیست های خمار

بدرود کمونیسم - محافظه کار در چزاغ نفتی مادربزرگم

شعر لیستی از ایدوئولوژی های گوناگون جهانی و خانگی را کنار هم چیده و از تمام آنها خداحافظی میکند. هیچ کدام از این ایسم ها قادر نبودند پاسخگوی نیازهای روانی و مادی او باشند. آنها نیز به مراحل مهم سیر تکامل جوامع میمانند که از بدویت خود را هر بار سوار بر کالسکه یا ارابه ی یک ایسمی یا اسمی به امروز رسانده است. و هر یک از آنها پیشاهنگ قدرت و جهان خواری تعداد قلیلی از قدرتمندان زر و زور بودند که در انتهای ویرانی جلال و جبروت خود را در جامه ی مبدل تازه به دیگری تحویل داده و خود بدل به پیشکاری برای تازه واردان شده است .آنچه بر آن تاکید می شود چراغ نفتی مادر بزرگ است. مادر بزرگ نماد تاریخی است که از سر گذرانده ایم. سرگذشت تکه ای از خاک به منزله ی زهدان و جایگاه تولد انسان. حضور نفت در بافت این تکه خاک و سرایت آن به تمام بافت هایش، شاخصی ست که زاد و ولد محافظه کاران در پی قدرت را سامان دهی میکند. محافظه کارانی که حاضرند نام و ناموس و قاموس و وطن را بدهند و برج و کاخ و ثروت و حساب بانکی در بانک های جهانی داشته باشند. بیهودگی این امیال در زمان خود درک نمی شود باید روزگاری بگذرد تا پشیمانی پیاله ی خالی اش را نشانمان دهد. آنچه در جاده های ابریشم این سرزمین حمل و نقل می شود کالاهای وارداتی و به قول شعر «گوشت گربه» و امثال آن است. گربه نماد ایران است. هر جور که نگاه کنیم گربه وقتی اصالت خود را گم میکند و سگ هار می شود قادر است گوشت تن خود و نوزادانش را بخورد. تحمیل های اجتماعی و انسانی جهان به صورت کالاهایی که روزی اصالت، فرش، ابریشم و حقوق بشر ... در جاده هایش حمل و نقل می شد منجر به در هم ریختگی روانی و مادی انسان ساکن در این منطقه گشته و روح آشفته اش را هر بار بیشتر با معادلات شوک دهنده ی مدرن که به هیچ روی با سلیقه ی مردمان این سرزمین سنخیت ندارد پریشان می سازد. این پریشانی در تمام سطر های شعر مشهود است و به گونه ای پلکانی موجبات دور شدن شاعر از سطح جامعه و منزوی کردنش با پناه بردن به افق های خیالی و در نهایت افق های کودکی میشود. جای خالی پای فرد گریز پای نخستین فلاکتی است که گریبان جامعه را میگیرد. جامعه بدون افراد کار آمد و متفکر به بدنه ای میماند که هر روز بیشتر روح زنده از کالبدش بیرون می رود. شاید کشور های به اصطلاح جهان اول مانند لاشخور ها چشم انتظار این مرگ مغزی هستند تا برای کشیدن خون سیاه این گربه ی اصیل ایرانی دست به کار شوند.

بدرود سبزینه نوشتن ها و فراموشی های ادبی

 تو و خوابهایم را یادگاری رکاب می زنم

 سی و سه پل کِش می آید

تمام نمی شود

نمی شود پل کنده کاری های من

می شود که بند نیاید

 و تا جنوب پرندگان به شیاطین رای دهند.

 بدرود ژنهای مدور

 ژنهای مکعب

 چلچراغهای آویزان از سقف سفره خانه ای در میدان فردوسی.

بدرود طبقه سوم ساختمان مهر

 بدرود شلختگیهای مدام در آشپزخانه،

 هال ،

 اتاق خوابها

 بدرور کتابهای تلمبار برهم روی میز

 و گوشی تلفن که تمام خاطراتم را در سیم هایت حفظ می کنی

مثل جریانی از الکتریسیته.

به ابدیت شلیک شدند

به ابدیت اهدا شدند

 سزاوار و سربی در تمام تن.

 اینک زمان خداحافظی است و فاصله گرفتن از متن رنگی کودکی و ورود به متن سیاه و خاکستری اکنون. جهانی که قرار است وارد آن شویم بی هیچ توجهی به این «بدرود» ها تمایل دارد حرف های زائد این واژه را منها کند و تمام آن را در کلمه ی درد بفشارد چنان که درد را نیز از خاطر بزداییم. اینجا منطقه ای است که شاعر سرانجام تصمیم خود را می گیرد. آیا چسبیده به توده ای بماند که در حال حل شدن و غرق شدن در جهان مدرن وارداتی شده است یا با رنج و درد خود را مانند تکه ای گوشت از این استخوان هولناک جدا ساخته و هستی خود را بار دیگر خدایگانی کند؟ در روانکاوی لکان مبحثی است که به هبوط در لحظه اشاره دارد که همانند مرگ در مقاطع مهم زندگی موجبات تولد در مرحله ای تازه تر است. برای عبور از مراحل گوناگون زندگی از بدو تولد تا کهنسالی انسان چاره ای نمی بیند جز اینکه از این ها عبور کند و با واقعیت جامعه ی قانون یا بی قانونی حاکم بر آن روبرو گردد. در این بحث جامعه نیز همانند انسان می باید از این مراحل بگذرد تا بتواند روح معنوی ومادی اش را توامان به کمال برساند. واضح است انسان بیمار نه تنها قادر به درک شرایط خود نیست بر عکس بیماری اش آن را پیچیده تر نیز میکند این وضعیت برای جامعه نیز صادق است. جامعه ی بیمار قوه تشخیص را از دست داده است اما روح معنوی جامعه افراد آن جامعه هستند آنهایند که با تزریق اندیشه های نو قادرند فضای رشد و تعالی را گسترش و تغییر دهند.

 توسکاها ،

ترانه های شرمگین و مدورشان را

 دور حلبی ِ آتش می جویدند

 و با رویاهای آلبالویی در کار خانجات ،

 واردات مرغوب و بی شناسنامه می ماندند.

 هرشب با بختکها و هذیانهاشان ،

 با جنون منجمد در عروق مغز

به فرفورژه های بی وزن و مرطوب از آخرین استفراغ پناه می برند.

 تن می ساییدند به فلز ملتهب و بی رمق

و دریچه های زمان ، محکومانِ جاودانش را ، ویران و ترسیده از پشت غافلگیر می کند.

 حکایت توسکا ها، درختان جنگلی سر بریده ای است که در شامگاه و نیمه های شب سرما و زمستان و آواره گی، تقدیر نوشته ی شان سوختن در حلبی های حلبی آباد های بر ساخته ی جهان اول است. درختان سترونی که در رویاهایشان درختان آلبالو سلطنت می کردند. اینان نیز با حضور آهن و مفرغ و فرفوژه جایگاه حضورشان را همانند اکثریت قریب آدم های بی خانمان از کف داده و اینک بدل به حرارتی می شوند که با برودت اندام آهن دچار بختک و هذیان است. نه! غمگین تر از عطر تو ، غزلی نیست که در خیابانها ، تابلوهای آلبالویی تبلیغات بزرگراهها و آسایشگاههای بزک کرده مسلولین شکوفه کند. تابلو های آلبالویی اشاره به سطر هایی دارد که دیگر در آنها اثری از درختان پر شکوفه نیست و هر فرد سبز بدل به ابزاری برای تبلیغات گشته است. آنچه می بینیم تفاله ی انسان است و طبیعت که با آرایه های مدرن آن را استتار کرده است و عجیب اینکه انسان مغلوب همین تفاله های تمدن هر روز بیشتر در مرداب بخار آلود و مسمومش فرو می رود.

 هراس من از آن چشمها از آن لبها همیشگیِ این فرشتگان بوده است

که فراز تیربرق ِ کوچه ای در تهران ، بی پایانِ سکوتی هستند.

 مژه هایت روی رَف

 روی روزنامه

 روی گوشی تلفن

 روی صفحه به صفحه

سنگر به سنگر که بازنده شدیم.

 روسری سرخت روی مبلمان ،

 نخ به نخ شده است

و ما ، مهاجر و بی گذر نامه ،

 پی جزیره گشتیم.

 پستوهای زمان را بگردیم تا بدوی ترینِ اشکال

 تا مثلث،

 مربع

 و هذلولی ها

تا پیرنگ تاریخ و جغرافیایی دریغ شده

تا خدایان ِ بی نام

 الهگان بی ننگ

 و الکلی خالص که جنون را از خاطراتمان جراحی کند.

 در جای خالی آن همه حضور و زندگی اینک شعر با خاطراتی خود را ورق می زند که روی هر برگش سطری طلایی رنگ می درخشد و مانند باروتی در جانش منفجر میشود. از بانویی که روزی الهه بود ، تا بی نامی که روزی خدایگان بود از صاحب خانه ای که روزی میهمان نواز بود و عاشق و درهای خانه اش چارطاق، چه مانده است؟ مهاجرانی بی گذرنامه که سر در پی جزیره ای خود را زیر پاها انداخته و می گریزند. «جغرافیای دریغ شده» موضوع اقلیمی است که همگان بر سر تصاحبش دست به جنایت می زنند اما سکنه اش در قحطی زندگی می سوزند. تصویر مثالینش الماس کوه نور است که حال به اندازه خود سرزمین بزرگ شده و جهان برای ربودنش مسلح است اما صاحبان این الماس جز کور کردن چشم و دل ساکنین این کوه دست به کاری نمی زنند. بوسه ای روی رَف نفرینی در روزنامه الفبا در کابل تلفن همینها را جمع کرده ایم و به انتظار آخرین آیه ، در غارها و غارها و غارها دفن شدیم. دیگر آنچه می ماند بوسه های روی رف است. واژه ی رف معنایی عمیق و باستانی دارد و در طرح تمام بناهای تاریخی و باستانی مان جایگاه ویژه ای دارد. جایگاهی که چشم اندازی زیبا از گذشتگان را به تماشا می گذاشت. نیاکان و اجدادی که حضور آنان افتخار های هر ایرانی محسوب می شوند که مجتعمی را بر روی رف ها میسازند تا هر بیننده را به ناگاه به گذشته ی فردی اش رجعت دهد. آن رف ها اینک جایگاه بوسه هایی ست که دهانشان را گم کرده است. سه عنصر اساسی در کنار هم جمع شده اند. بوسه نماد عشق است، نفرین نماد شیطان، و الفبا نماد زبان، ساحت رمز و اشارت. الفبای فارسی رکن اصلی ایرانیتی ست که در حال ناپدید شدن است. وقتی زبان تخریب شود نخستین آثار این تخریب را در تخریب هویت ایرانی مشاهده میکنیم. شخصی هم که فاقد هویت باشد به واقع تباه گشته است. غار با زهدان همانند است و جایگاهی برای اختفا، جایگاهی برای بار دیگر به دنیا آمدن و رویا و حسرتی را محقق ساختن است که اصحاب کهف به خاطر آن تجربه سیصد سال به خواب در غلتیدند. صبری بی حاصل برای زمانی که از دست رفته بود و دریغی بزرگ تربرای زمان تازه ای که قادر به درک احوال آن اصحاب و تطابق با معیار آنها نبود و البته برعکس .

سال 89

 

وبلاگ دیگرم : www.vazheganekhis.blogfa.com


مینو نصرت

 

مکثی کوتاه  برای سنگ ها،  دومین مجموعه شعر سارا محمدی اردهالی

 

برای سنگ ها دومین مجموعه شعر سارا محمدی اردهالی است. این دفتر شامل نود و هفت شعر از شاعر و نگاه منفرد او به جهان است. آنچه در خوانش اول شعر ها توجه را جلب می کند عنوان نخستین و پایانی این مجموعه است. در شعر «نشانه های دقیق»، شاعر شناسنامۀ پیشین خود را تعمداً گم و انکار می کند او با پس نگرفتن انگشتر عقیقش تلویحا به خواننده می گوید : با سارا محمدی اردهالی نوینی روبروست، سارایی که دست کم به اندازۀ نود و هفت شعر از شاعر دفتر اول فاصله گرفته است. شاعر انگشتر عقیق سنتی / مذهبی اش را در دکان بازار آقا خیام رها کرده  می گذرد.

پشت شیشۀ دکان آقا خیام نوشته

یک انگشتری عقیق زنانه پیدا شده

می گذرم

از تو

از نشانی ها

نشانی های دقیق یک انگشتر عقیق زنانه (ص 9)

به واقع نیز این مجموعه در برگیرندۀ چشم انداز های تازه ایست که شاعر به کشف آنها نائل گشته است. شعر های دفتر زبان ساده ای دارند و وارد بازی های زبانی مرسوم نمی شوند. سارا در این دفتر صمیمانه دست خواننده را میگیرد و او را از میان روز های زندگی اش عبور می دهد و در این گشت و گذار تعریف تازه ای از خود و پیرامونش ارائه می دهد. برای سنگ ها چنانکه از نامش پیداست خطاب به سنگها نوشته شده است اما شعر خاصی با این عنوان در این دفتر نیست. ژیژیک در صفحۀ 162 کتاب گشودن فضای فلسفه می گوید : «یکی از مسائل سیاسی امروز این است که این منطق آزار ندیدن از دیگری پیامد های روانی فاجعه باری دارد و در تجربۀ فقدان واقعیت و ناواقعی شدن ریشه دارد. به نظر من بسیاری از پدیده ها را می توان تلاشی نومیدانه برای بازیابی حسی از لمس امر واقعی تفسیر کرد. برای مثال، پدیده ای که امروزه (بخصوص در آمریکا) رایج است حضور به اصطلاح تیغ زنان است. این ها اغلب (ولی  نه فقط) زنانی جوان اند که الزام روانی باور نکردنی ای به بریدن خودشان دارند – معمولا با تیغ. ... اگر مصاحبۀ این زنان نگونبخت را بخوانید، باز می بینید که مسالۀ آنها این است : «احساس می کردم واقعی نیستم. احساس می کردم وجود ندارم. احساس می کردم انگار در حال و هوایی یکسره مجازی به سر می برم. و وقتی جریان گرم خون را بر پوستم حس می کردم، احساس می کردم دوباره وصل شده ام، که دوباره به ارتباط با واقعیت باز گشته ام».

شعر های سارا نیز به گونه ای دیگر پرده از دنیای کرخت شده و بی حس آدمها بر میدارد. این مجموعه به توصیف نما ها و وقایعی می پردازد که زندگی روزمرۀ انسان امروز را می سازد، زندگی تهی شده از روح، عشق، ایمان، فضا و آدم هایی را به تماشا می گذارد که از مقام والای «اشرف مخلوقات» تنها نامی برایش باقیمانده است. آدم هایی که مطلقا توانایی برقراری ارتباط با دیگری یا دیگران را ندارند. شاعر در این شعر ها مانند وجودی سرشار از حس زندگی به این کرختی گسترده می نگرد و در بخش هایی که درصد این مسخ شدن ها بالا رفته خود نیز به طبیعت بی جان پیرامون خود می پیوندد و درست در یکی از همین لحظه هاست که می گوید : «دلم یک تصادف جدی می خواهد» (ص 10).

او به عنوان زن در جامعه ای مردسالار و سنتی گلیم کوچکی برای دراز کردن پاهایش دارد و همیشه نمی تواند مرسوم ها را بنا به دلخواه خود بشکند و خود را بی هیچ آسیبی از بحران ها برهاند. از طرف دیگر او به عنوان شاعر دست در کار خلق دنیایی ورای آنکه در آن می زید هست، دنیایی متفاوت که او را به فردیت متفاوتش راهبری می کند. جامعه اما مقابل اینگونه انسان ها هماره دست ردی ست که مدام بر سینۀ شان کوبیده می شود. پس تعجبی ندارد که شاعر آرامش را اینگونه به تصویر می کشد. در این آرامش نیز ما با نوعی سنگ شدگی مواجه هستیم، «آرامم / شکل تور های کتان لباس های خواب / شکل یک آباژور کم نور / درسالنی متروک / آرامم / شکل چمدان لباس های زمستانی / شکل یک رومیزی که هزار بار / در ماشین لباسشویی شسته شده / روی بند خشک شده / روی میز پهن شده / آرامم / شکل مداد های سفید مداد رنگی ها / آرامم / و به اشک هایم کاری ندارم» (ص 12). شاعر مداد سفید جعبۀ مداد های رنگی است که اغلب مورد استفاده ندارد مگر برای نوشتن بر تختۀ سیاه شب. «هفت بار / می شویم / لیوان ها / بشقاب ها و / قابلمه ها را/  چقدر جان دارد این شب» (ص 30). سارا محمدی با جدا کردن خود از رنگ های دیگر به توصیف و تعریف زن در جامعۀ خود می پردازد، زنی که بنا به قانون و سنت میباید خانه نشین گردد و مهمترین کار او همسری مهربان بودن و مادری فداکار شدن است.

برای سنگ ها مجموعۀ متنوعی ازعشق، شادی، تنهایی، فریاد، بوی خون، تشییع، مرگ و شام آخر و ... است. در شام آخر این دفتر نه شراب و خون مسیح به چشم میخورد و نه گوشت و استخوانش، بلکه این شام سفره ای به ابعاد سرزمینی ست در تلاطم مدام و شاعر کشتی نشسته ایست که هر لحظه از بیم جان به دیوار هایش میخورد و عاقبت به نقطه ای در غرب یا شرق تبعید یا پرتاب می شود. شام آخر در حالی خورده می شود که پیامبر، حواری، خائن و مصلوبش خود شاعر است که اینک چای یک نفره اش را به سلامتی هفت مرد اساطیری بلند کرده می نوشد : «به سلامتی / همان هفت مرد گم میان کوه ها و دشت ها / همان ها که نگه داشته اند زمین را»(ص 68). سارا فریبکاری عشق و عشق فریبکارانۀ مجازی را می شناسد همچنان که نسبت موسیقی با غریزه و عشق را میداند. صدای پیانو همزمان نت های غریزی یا بهتر بگویم زبان تن را به تکلم در می آورد و جان و تن را توامان به وجد در می آورد. در جمله ی «موسیقی حرام است» معنای عشق ممنوعه نهفته است. قانون برای هر ممنوعیتی حریمی و برای هر حریمی نگاهبانی جهت حفاظت گماشته است. حضور نگهبان، نماد عریانی از درخواست تمرد از قانون است. وقتی آزادی ها کوچک می شوند حقارت هایند که روز بروز بزرگ و بزرگ تر می گردند. نطفۀ حقارت استبداد می زاید و فرهنگ استبداد نیازمند قانونشکنانی است که بی محابا مانند پروانه تن به آتش می سپارند. شاعر در این وادی پروانه ایست که چاره ای جز چرخیدن به گرد آتش و در نهایت سوختن ندارد. پیانو اشتیاق شاعر را به همامیختگی با دیگری بر می انگیزد دیگری اما آن سوی چراغ قرمز میسوزد عبور به آن سو ممنوع اعلام شده است. چنین ممنوعیت هایی نطفۀ خشم شاعر را بارور می سازد و او را در چاله های فریبکارانۀ تازه ای می اندازد، چاله هایی که محصول ذهن مستبد و کارخانه های سنگ سازی است. کار خانه هایی که شبیه اردوگاه های مرگ هدف های از پیش تعیین شده ای را دنبال می کنند.

آخر های شب

مبل مادر بزرگ

تکانی به خودش داد

محتاط گفت

سخت میگیری دخترم

بغضم شکست. (ص 73)

سارا در توصیف شهر زندگی اش می نویسد :

مانند مجسمۀ داوود

که از هر سو نگاهش میکنی

شاهکار است

هر طور نگاه میکنم                          

تهران غم انگیز است.(74)

براستی که تهران با جمعیت و هوای آلوده، صدای آلوده و ترافیک سرسام آورش به زهدان متورمی می ماند که هر آن بیم انفجار دارد و شکی نیست نوزادش جز اهریمن نمی تواند باشد. اصطلاح به کار گیری واژۀ شاهکار در این شعر به لحاظ زیبایی شناسی ما را با سوژه ای مواجه می کند که در او سنگ شدگی به غایت کمال خود رسیده و اینک به حال «خود زنی» افتاده است. شاعرِ برای سنگ ها تمام نیرویش را جهت افشای وجوه گوناگون سنگ شدگی به کار می گیرد. او به جزئیات این پدیدۀ غیر انسانی که مانند کویر در حال گسترش است در زندگی خصوصی خود پرداخته، آن را به کل جامعه تعمیم می دهد. زنی که در سطرهای این دفتر قدم می زند ضمن بیان آرزوها و نیاز های زنانۀ خویش، پرده از روی نیم مذکر درون و بیرون خود بر میدارد و جامعۀ مردانه را به بازخوانی دیگر بارۀ خویش دعوت می کند. معضلی که جامعۀ مدنی ما با آن در گیر است در سطر سطر شعر ها مشهود و در شعر «JUST IMAGINE» به اوج میرسد :

همین روز هاست

قحطی شود

کلمه قطع شود

لوله بکشند

از استانبول یا بغداد

کلمات تقلبی وارد کنند

شاعران و نویسندگان جوع بگیرند

هر چه می گویند

گنگ نگاهشان کنیم

همین روزهاست

مردم کوچه و بازار

ناتوان شوند

از گفتن یک قصۀ عاشقانه

لکنت بگیرند

بپیچند به خود از درد

صف بکشیم

بازار سیاه،

درمانده

زندگی مان را بدهیم

برای چند واژه

Passion

Human

Imagination (15)

فضای حاکم بر این شعر در توصیف از خود بیگانه شدگی مردم سرزمینی است که شناسنامۀ تاریخی و باستانی اش موجد حماسه ها و اسطوره سازی های گوناگونی در شعر و ادبیات جهان گشته و راه کار های تازه ای به انسان شرق و غرب جهت بهبود شرایط فرهنگی / سیاسی / انسانی اش ارائه میدهد، ( به عنوان مثال از حماسۀ گیل گمش میتوان نام برد که تمام مورخان و باستانشناسان جهان را جهت بازخوانی و رمز گشایی اش به خود جلب کرده است). حال خود این انسان تمدن ساز چنان وسوسۀ غرب آتش به جانش انداخته که زبان پارسی اش که رمز عبور جهت کسب هویت فردی و باستانی اش است را تحت الشعاع قرار داده و به نظر میرسد در این مقوله هم ما با نوعی «خود زنی» روبرو هستیم. شاعر با هوشمندی و درایت پرده از روی چنین جلوه گری های تباهی آور بر می دارد. او در شعر «دیدار» این منطق را به وقایع هولناک تاریخ سرزمینش بسط داده، معنای هولناک تری را استخراج می کند. ایرانی نا آگاه از گذشته و تاریخش، هنوز هم با دیدن فردی که مشخصات ستمکارترین شخصیت تاریخی را دارد از دست دادن با او خودداری نمی کند، «لبخند چنگیزخان بر لبش / چشمان سیاهش زبانه می کشد / دستش را پیش آورد / شاعران نیشابور / ابریشم های رنگارنگ بلخ / انبار های غلۀ خراسان و خوارزم / در من / می سوختند و / دود می شدند / دست دادم» (ص19).

سارا محمدی در این دفتر با شرح دغدعه های یک زن در جامعۀ پدر سالار به توصیف مردانی می پردازد که از فرط نادیده گرفتن مادران، همسران و دختران خود چون سنگ سنگین شده اند. برای سنگ ها شرح جامعه ای است که نخستین تصویری که در ذهن خواننده می سازد ردیف سنگ قبر هائی با مشخصات مختصر تولد و مرگ است. شاعر در گورستانی می زید که دیریست معنای زندگی را از دست داده است. نگاه شاعر به مرگ چنان ساده شده است که در شعری به نام «وصیت» تقاضا می کند، «سنگ قبرم سبک باشد ... تنها یک جمله حک کنید آن جا ... «می روم چای دم کنم». این نگرش در کل مجموعه گسترش یافته است، «آخر های شب / پنج کامیون مست / تلو تلو خوران / از کوچۀ نحیف ما گذشتند / ... پیشانی ام را تکیه دادم به سینۀ ماه / کامیون ها را نگاه کردم / چه قدر خسته بودم / آخر های شب» (25)، «بال هایم / هنگام رقص / رگ به رگ می شوند / می چرخم / با سر گیجه / ساق های نازکم در هم پیچ می خورند / پیر می شوند (28)، «موهای سیاهم / که خیال می کنی / کوتاهند / تیمارستانی ست / پر از جانی های بسته به تخت ...(31)، «آخ / اگه می شد / توی این تاریکی / یکی روش را برگردونه / و یه کم / فقط یه کم / به من گوش کنه! (33)، «مرگ / مرد ناشناسی است / که وسط جلسۀ سه شنبه ها / بی مقدمه بلند شد / کت سیاهش را پوشید و رفت (39)، «ما تنها / زن و مردی بودیم که / شب هنگام / اندکی / گرم شده بودیم (44)، « می شکند / همه چیزی / در آشپزخانۀ من / مدام التهاب / التهاب دست ها و پاهای بریده / شیر های سر رفته / رویاهای زخمی (45)، «من / بیوۀ فرمانده دلاور جنگی نابرابرم (46)، «انگشتانم را به کف استخر می کشم / ناگهان / یادت / چون کوسه ای به سمتم بر می گردد (48)، و این شعر زیبا :

«خورشید خانم فلات قارۀ من

کجائی؟»

«من تنها لب مدیترانه ام

غرب شرق»

«خم شو به سمت من

بپیچ

به طول من

به عرض من»

 

کلمه ها نم کشیده اند

با چوب های خیس

چه آتشی روشن کنم؟ (56)

سارا محمدی مانند تمام زنانی که برای باز یافتن هویت اجتماعی خود ناچار می شوند پا در جای پای مردان بگذارند این معنا را در شعر «ایستگاه فوبیرلند» به خوبی به تصویر می کشد : « سوزن بان جوانی هستم / سر ساعت باید / با کلاه و کراوات / در ایستگاه بایستم ... هیچکس مرا نمی بیند / کتری را با کراواتم / از روی آتش بر می دارم / کلاهم را از پنجره / پرت می کنم بیرون / من شانس اخراج شدن را / از دست داده ام (65). او در شعر دیگری به شرح حال زنی می پردازد که در جستجوی یک حامی چنان به حالت استیصال می افتد که در نهایت ترجیح می دهد آرزو های خود را نادیده گرفته تکیه بر شانه های مردی بدهد، کرکرۀ جهان را پایین بکشد خود را وقف او کند : «نان تازه بگیر / به خانه ام بیا / دریانورد خسته / میخواهم لباس های خیست را / از تنت در بیاورم / شیر گرم کنم برایت / بگویی / شانه هایم / سکان زندگی توست / و من / پنجره های این شهر توفان زده را / محکم ببندم. (93) شاعر در شعر پایانی که نماد مرگ و تولد دیگر است خواننده را برای خواندن مجموعه شعرهای بعدی اش که شناسنامۀ سارای دیگری را ارائه خواهند داد مشتاقانه منتظر می گذارد. آن چه در این شعر نظر را جذب خود می کند غیر قابل پیش بینی بودن چرخش دستهای شاعر است، راز مستتر در بازی این دستها را عشق می گشاید و عشق نیز می خواند.

دستم را

نمی توانند بخوانند

دستهای من

شعر منتشر نشدۀ توست.(97)

برای سنگ ها با نگاه همه جانبه به رویداد های جامعه و جهان، جامۀ کاذب تمام عناصر را پس می زند و به شرح عمیق وقایعی می پردازد که نادیده گرفتن آنها مصیبت می زاید. محتوای شعر ها انسان گرایند و روی این پدیدۀ از یاد رفته متمرکز هستند، پدیده ای که در فقدانش بی تردید باید به تباهی جهانی که در پیش رو داریم از پیش بگرییم.

 

مینو نصرت

مرداد ماه 1390

 


مینو نصرت

 

نگاهی به مجموعه شعر علیرضا نوری، دلقک ها گریه می کنند

 

کتاب دلقک ها گریه می کنند با پنجاه و سه قطعۀ بلند و کوتاه سمفونی اختصاصی علیرضا نوری است که با سطرعاشقانۀ «چگونه دوستت داشته باشم» آغاز می شود.علیرضا نوری شاعری اندیشمند است که حرفی برای گفتن دارد. او با پرداختن به دغدغه های جوانی که غالبا با شتاب، التهاب و هیجانات مخصوص این سنین همراه است بمدد اندیشه ای واقع گرایانه و زبانی ساده و حتی محاوره ای که رگه های طنز خوشایندی نیز دارد می کوشد توجه مخاطب را معطوف به مشکلات و موانع سر راه نسل سوم انقلاب سازد، نسلی که خود را نسلی سوخته می پندارد. شعر های این دفتر ضمن آنکه مُهر زادگاه شاعر را خورده اند حاوی نگرشی فراتر از مرز های جغرافیایی و انسانی شاعر هستند. شاعر دلقک ها گریه می کنند با جا به جا شدن در زمان و مکان در حالی که مهر انسان قرن بیست و یکم را بر پیشانی دارد در همان حال بازمانده ای از عصر زرین تاریخ، مسافری از مسافران کشتی نوح و نجات یافتۀ بزرگترین طوفان جهان است. او یکی از قربانیان حملۀ اعراب و مغول ها و بوده و شهادت می دهد که کشته شدن هابیل به دست قابیل را به دلیل زیبایی خواهرش به چشم دیده است. علی رضا نوری وقتی زیر آبشار «گنج نامه» تن و جان می شوید می داند در حال تقدیس خود به عنوان انسان دیروز، حال و فردا است. نگاه سه بعدی او از مرز های حقیقی انسان ها آن سوتر رفته و وارد لایه های ژرفی می شود که از آگاهی های مرسوم فاصله دارد. شاعر با نفوذ در اذهان، سطر هایی را به تصویر می کشد که خارج از حیطۀ نگرش سطحی آدمها است.  شعر ها از معضل رایج سرزمینی پرده بر میدارند که سالیانی دراز است که دچار یک بیماری مزمن است و چنان به این بیماری خو گرفته است که به نظر می رسد دیگر قادر به معالجۀ خود نیست. در اینجاست که شاعر به عنوان اندیشه ای نو وارد ذهن جامعه گشته با آزمون و خطاهای بیشمار، با تولد و مرگ های بسیار در پی یافتن راهی برای سامان بخشیدن به آن است.

شعر های دفتر گواه حضور شاعر در تمام عرصه های جامعه است. او تکه ای از تاریخ باستان سرزمین خود است، کسی که اسطوره ها و افسانه ها و حماسه ها در جانش ساخته و پرداخته شده اند. از این روست که رد پای حضور آنها در سطر سطر شعرها مشهود است. نگاه روانکاوانۀ نوری به انسان عصر حاضر قابل تامل است. اگر تکلیف روان انسان غربی را فروید با نظریۀ « ادیپ» و پدر کشی روشن کرده است معضل انسان شرقی و عرفانش را حماسۀ رستم و سهراب به صورت قانون غیر قابل تغییر چنان در ذهن انسان این منطقه حک کرده است که هیچ پسری  نه تنها جسارت کشتن پدر که ایستادن در مقابل او را نیز در ذهن خود نمی پروراند. کشتن پدر استعاره ای از کشتن قانون و دگرگون ساختنش بر اساس روش های نوینی است که زمانه تحمیل می کند. اما جوان ایرانی قادر نیست خود را از سیطرۀ «آق والدین» دور نگه دارد و علیه افکار پدران خود قیام کند.

روح مان شاد

در توان ما نبود

پدران را انکار کنیم

می دانستیم

فرزندان ناخلف

 مقطوع النسل می شوند

می دانستیم

در هزاره های بعد

باستان شناسان

شرمندگی ما را از زیر خاک بیرون می کشند (ص؛ 18)

 احترام به پدر چنان ژرف و مستبدانه در اعماق جان فرزندان رسوب کرده است که تخطی از آن امری محال به نظر می رسد و اگر هم شدنی باشد توام با احساس گناهی ست که چه بسا فرزندان قادر به تحمل آن نمی شوند. «باید یاد بگیری / با دست حرف بزنی / من گوش هایم کیپ شده / هر روز در من / سهرابی چاقو را تا دسته در پهلوی رستم فرو می برد / خون را به آسمان می پاشد / بارها به تو گفتم : وقتی می رقصی / مواظب استخوانهایت باش» (ص، 37

 نوری با اشارۀ انسانی به رابطۀ مرد و زن با شمردن موانع فی مابین از زنی به نام «مریم» که چشمان درشتی دارد و نیز از «حوری قلمان» که نهایت آرزوهای تحقق نیافته را رقم می زند می گوید و خواننده را متوجه قانون نمادین جامعه می کند. نوری به جای محکوم کردن قانون به عملکرد زنان و مردانی می پردازد که مستقیم و غیر مستقیم موجبات تقویت و تحکیم آن را فراهم می آورند. مردانی که زن آرمانی ذهنشان مریم، باکرۀ دست نیافتنی است و زنانی که با وجود رویاهای فراوان، بمحض مواجه با مردان حضور خود را به عنوان انسان خط می زنند و در قالب مادری فداکار ایفای نقش میکنند. اگر از سطر های ضعیف و سطحی که گاه گریبان شعری ناب را گرفته است بگذریم در این مجموعه با شعر هایی مواجه می شویم که هر کدام در جایگاه جوانی نشسته است که بی وقفه خود را به آب و آتش می زند تا جای تازه ای برای زندگی کردن بیابد.

... باید بگردم

جای تولدم را عوض کنم

ببینم کجای دنیا می شود

به خاطر یک بوسه زندگی کرد

زیست (ص، 55)

نوری ضمن پرداختن به اندیشۀ خود سهمی از عشق به دیگری را به آن می افزاید و خود را راهی جهان اما ها و معماها می کند. او میداند که بدون عشق جستجویی در کار نیست و بدون جستجو خلاقیتی نخواهد بود. «با یک قلب / فقط می شود تا سر کوچه رفت» (ص،97). عشق آن چیزی است که انسان امروز را وادار به تفحص می کند. اما نماد عشق کدام است؟ مرد در جایگاه قدرت، حافظ امنیت و حامی زن، جلوه های خرد و منطق را پیش می برد و زن بستری برای جریان احساسات است، حس هایی که وجه شاخص و غالب آن را در عشق او به فرزندش می یابیم. نگاه شاعر به زن که بطن و خانۀ زایش و تولد های نوین است یکی از ویژگی های این دفتر است به گونه ای که می توانیم بگوییم واژگان علی رضا نوری مونث و مذکر هایی تنیده در هم هستند. او با نگاهی ناقدانه به جامعه اهم مشکلات را منبعث از یک وجهی بودن آن می داند. در نتیجه ما شاهد آن هستیم که هر روز زاینده رودی خشک می شود، و جوانی روی تنۀ درختی با چاقو این سطر را حکاکی می کند ، «و جای همۀ این سالها می نویسم، خریت» (ص،74)، «همین جا بنشین / خوب نگاه کن / ببین / چطور همدیگر را می کشیم» (ص،76)، «ما بزرگ نشدیم / فقط فراموش کردیم / ارتفاع زمین را رو به پایین می سنجند» (ص، 83)

نوری فرزند عشق است، «من شعری عاشقانه بودم / که در روزهای دانشگاه و / شب های «مرا ببوس» پا گرفت» (ص،41). شاعر با عشق درونی در پی یافتن جفت بیرونی خود سر از مقاطع سرنوشت ساز تاریخ در می آورد، مقاطعی که تعدادشان در تاریخ این سرزمین کم  نیست. نوری مقطع حملۀ اعراب را در شعر شمارۀ 23 اینگونه می سراید :

روزگاری تمام صحرا ها به نام تو بود شترجان

از صحرای حجاز بگیر

تا همین خراسان خودمان

تو در قبایل عرب

همیشه کنار زن و شمشیر می نشستی

حالا هم می نشینی

روز عاشورا

مثل مردم

خیابان می آیی

باری از دوش زمین بر میداری

پشه ها وقتی جایی ندارند

روی لب های تو می نشینند

راستی چرا

هیچ وقت

دستت به دهانت نمی رسد

شعر چنان که می بینیم معنایی کنایه آمیز دارد چون در حقیقت عربستان بعد از این هجوم و کشتار هم به آب نرسید اما به جای آب از سفره های زیر زمینی اش نفت فوران زد و چهرۀ عربستان را بزک کرد. نفتی که برای شتر هیچ فایده ای ندارد. شتر با واحد نفر نماد آدم صحرانشین است و خون بهای او محسوب می گردد (دیه). به واقع شعر حقیقتی را عریان می کند که حاصل نگرش ارباب و رعیتی در ابعادی جهانی است. اربابان مدرن با خرید ارزان نفت از جوامع سنتی جاده ای به سمت آسمان کشیده مردان و زنان خود را به فضا می فرستند این در حالیست که مرد عرب هنوز دستش به دهانش نمی رسد و زنان اعراب همچنان در حرمسراهای مدرن محبوس گشته اند. مرکب ها مدرن شده اند، لوازم خانه مدرن شده است و جامه ها مارک مرغوب جهان غرب را دارد اما اندیشه ها همچنان بادیه نشین، جبار و فاقد نگرش های آزادیخواهی است. در اینگونه جوامع صحبت از آزادی نشخوار حرف های جهان سرمایه داری است و رویاهای آدم این منطقه را افق هایی می سازد که آوازش از دور خوش است. فراموش نکنیم که شمشیر نماد حمایت از زمین و زنان بود و پادشاهانی آن را دست به دست کردند که همواره ملکه ای تحت الحمایه در کنارشان لبخند می زد.

شعر های این دفتر از ناباوری و عدم اعتماد رنج می برند. علیرضا نوری  خواننده را با وجهی دیگر از واقعیات جامعه آشنا می سازد. شعرها همگام با جریانات روز پیش می روند، « وقتی سنگ می بارید / و خیابان جر می خورد / زنانگی من بود که با چادر گنجشک ها را ازروی شاخه پر می داد» (ص، 10). نوری با آگاهی از تضاد های درونی اش با سرعت «دوستت دارم» می خواهد خود را در بیرون از دنیای خیالی اس تثبیت کند. اما موانعی که جامعه در برابر او چیده است به علاوۀ سنتی که نسل اندر نسل باری بر دوشش بوده نه تنها چنین فرصتی نمی دهد بلکه در حکم بازدارنده ای مضاعف نیروهایش را در هم می شکند. پس ما با شاعری روبرو هستیم که میان سنت و مدرنیتۀ وارداتی دست و پا می زند. ریشۀ سنت ها در تاریخ باستان است اما مدرنیته آتشیست که در جای دیگر روشن است تنها دودش به چشم انسان این منطقه می رود. شاعر در مواجه با مشکلات چاره ای ندارد جز اینکه به گذشتۀ خود یا به نمادی از آن پناه ببرد :

بار ها به این الوند لاکردار گفتم :

صم بکم نشسته ای که چه

بعد از این همه سال

باید برای خودت غاری دست و پا می کردی

لااقل می توانستیم روز های تعطیل

دست معشوقه را بگیریم

سری به هم بزنیم

ما باید سالها پیش تو را طاق میزدیم (ص، 11)

گر چه مکالمۀ با کوه شبیه راه رفتن در خواب است اما باید توجه کرد که تاریخ باستان ما پر است از مکاشفۀ پادشاهان و رسولان که در قله های بلند کوه ها انجام می گرفت. دماوند و طور دو نمونه کوه اساطیری هستند. نسل جوان به خاطر فاصله ای که میان او و قانون نمادین جامعه وجود دارد بیشتر از هر زمانی در دنیای وهم آلود و مجازی  به سر می برد. او نیازمند فضایی است تا در آن فضا آزادانه دست به تجربه بزند رویای غار و طاق زدن در آن نماد «ور جمکرد» و کشتی نوح است که حدیث آشوب و اغتشاش آغازین بوده و گریختن و پناه آوردن را اجتناب ناپذیر می کند. ترس از استبداد فرجامی هولناک دارد و فرآیندیست که هدفش انفعال کامل فردیت افراد است.  شاعر این معنا را در شعر شمارۀ یازده با استقبال از مصرعی از شعر حافظ گنجانده است، « دوش / وقت سحر می چسبد / اصلاح کنی / ادکلن بزنی / بایستی در صف نان / و آن قدر بایستی که یادت برود : برف های این چند سال / به اندازۀ جرم رستم خونی بوده اند» (ص، 30).

 نوری با استناد به اسم مریم که ریشه ای کهن در اسطوره و تاریخ ادیان دارد نماد زن نجیب و باکرۀ مقدس را پیش می کشد، زنی که از بدو مرد سالاری جانشین الهه ها و زن آرمانی شده است. او زنی است که صدایش از حنجرۀ مادر شنیده می شود، «مادر اشک می ریخت / و از گلویش صدای خواهرم بیرون می آمد / صدای برادرم / صدای مریم / که فراموش کردند / دستهایشان را پایین بیاورند» (ص، 64). او زنی ست که قابیل برای تصاحبش دستش را به خون برادر آلوده ساخت.

حوری قلمان که نیستی

آرزوهای دور و دراز هم که نداری

پس آمده ای

عینک ته استکانی ات را نشان دهی

بگویی : زیبایی جهان

از پشت شیشه

دردناک تر است

یا نه

آمده ای

کلاغی را ببینی

که هر روز

روی درخت حیاط می نشیند

اجداد ما را به اسم کوچک صدا می زند

می گویم کلاغ جان

پس قار قارت کو

می گوید :

قا

قا

قابیل

و از شاخه می افتد

باید فکری به حال زیبای ات کنی

وگرنه

کلاغ ها

یکی

یکی

می افتند

و تو یادت می رود

رنگ بال های شان را

از چشم ها و پیشانی ات پاک کنی (ص، 101)

آنچه زن را مقدس جلوه می دهد  در همان حال نیز او را به فراسویی می راند که دسترسی به آن محال می نماید. نجاست و تقدس دو روی یک سکه هستند همانند خدا و شیطان و تمام اضدادی که می توان در کنار هم ردیف کرد. روشن است زنی که چشمانی درشت دارد و کم و بیش به زن اثیری بوف کور شباهت دارد، زنی ست که در غیاب و نیست خود هستی می یابد و قابل لمس نیست. زنی که شاعر او را خطاب قرار داده می گوید : «نگران نباش / هیچ امپراطوری / بدون زن / یک شب هم دوام نمی آورد / مخصوصا با چشم های تو / که پهلوانان روم باستان در آن می جنگند» (ص، 19)، «شب همین جا بمان / تا برایت بگویم : نام آن دختری که چشم های درشتی داشت مریم بود» (ص، 10)،  « تو رفته ای / و دوستانم می گویند : علی رضا بی خیال / فکرش را هم نکن / جهان پر است از صخره هایی / که روی دو پا راه می روند» (ص، 85)، «این جا کجای جهان است / و من چرا سالهاست / به موهایت دستی نبرده ام / تو گریه میکنی آن سمت میز / باد / برف های کوهستان را / میریزد این سمت میز» (ص، 60)، «خواستم از زیبایی ات بنویسم / دیدم نیستی» (ص، 34).

مجموعۀ دلقک ها گریه می کنند با اعتراف شاعر به «دوستت دارم» آغاز و با تولد تازۀ خود در جهان شعر به انتها می رسد. انتهایی که خود آغازی دیگر را رقم می زند.

 

بارها

به آن چشمان قهوه ای غلیظ گفتم

تو باید معشوقۀ خیام باشی

که از خاکت

هیچ کوزه ای درست نشد

قبل از آن

گرگی بودی

که برادران یوسف را ته چاه گرفت

تا همین چند وقت پیش

در معابد تبت

نگهبان یکی از مجسمه های بودا بودی

این روز ها برای خودت کسی شده ای

اسمت را گذاشته اند

اصحاب کف

احتمالا بعد ها

عاشق می شوی

شعر می گویی

و نامت را می گذارند

علی رضا نوری

 


مینو نصرت

 

نگاهی به مجموعه شعر الف تا ی علی اسدالهی

 

 

الف تا ی نخستین مجموعه شعر علی اسدالهی است، کتاب رمزآلود ی که حاوی بیست و سه سال تجربه ی زندگی اوست. سرآغازی قابل تامل برای حل معمای هستی. عنوان اولین شعر این دفتر «میان این همه حرف» نام دارد. شاعر جهان پیرامون خود را به هیئت کلمه در آورده اما آنچه نا گفته در این شعرخوانده میشود هرج و مرج و آشوب بر جای مانده از عبور کاروانی ست که رفته و جای خالی بزرگش در انتظار کاروانی دیگر دل دل میکند. توصیف زمان حال در این دفتر شعر ها را با آینده ای مبهم مواجه میسازد. زمان حالی که پیش از آنچه فرصت نام گذاری داشته باشد تبدیل به گذشته شده است. علی اسدالهی در این دفتر در جایگاه شاعر – راوی است و مخاطبش (او) سوم شخصی ست که هم شرح حال «خود» را می دهد هم به جایگاه دیگری نظر دارد. قانون حاکم بر این مجموعه قانونی شهید و معلول است، سایه ای بدون سایه است. شعر ها جامعه ای را ترسیم میکنند که در این بی قانونی نمادین، حروف الفبا را غافلگیر کرده است. اکثر شعر های این دفتر با قلم قرمز نوشته شده اند و بازتابی از وقایع و فجایع جنگ ایران و عراق هستند که مانند قطره ی جوهری چکیده بر کاغذی کاهی وقایع همانند و جهانی اش را در بر می گیرد و مشتی از خروار مصیبت و تباهی بشریت را مقابل چشمان خواننده شاهد می گیرد تا بگوید : « از تمام شاهدین / تنها آن بچه که گوشه ی عکس میبینی مانده / پیرمرد دیوانه ای / که هیچکس نمی داند / چرا هر شب / به پل های هوایی میرود / و فاتحه میخواند ... ». حضور این سه نقطه های مبهم در اکثر شعر ها خواننده را پشت مانعی تعمدا جا می گذارد و موجب کژ خوانی و چه بسا کژ فهمی شعر ها می گردد، چیزی شبیه تماشای چشم اندازی که بخشی از آن آشکار و بخشی همچنان پنهان است. شاعر از شدت غلظت تاریکی خود را با " روز "ی همانند می کند که وعده ی آمدنش به آرزویی محال میماند : « با دست هایی کور / هم می زنم تاریکی را ... گم شده ام / و هیچ کس نمی داند ... » ناامیدی مستتر در این شعر هر لحظه بیشتر خود را می گستراند و موجب انکار آرزومندی او جهت دست یافتن به مطلوبات دلخواه می گردد تا جائیکه نقاب بی تفاوتی به صورت شعری دیگر می زند : « دیگر چه اهمیتی دارد / سوار بر اتوبوس کدام انقلاب / تابلو های رنگ و رو رفته را دوره کنم / یا اینکه خاطراتم را / در کدام پارک / بر نیمکتی زنگ زده پهن خواهم کرد ... »، خشم سرریز شده و غیر قابل کنترلش را در گلوی این شعرمی ریزد : « با همین دست ها / که از مچاله کردن تاریخ / مشت شده اند / هنوز میتوانم / شکم آسمان را پاره کنم » و عصیان برآمده اش را اینگونه بیان میکند : « در بدترین شرایط با این مسیر / به اداره ای می رسی / که از پیانیستی شکست خورده / تایپیستی موفق خواهد ساخت / و بخاری های یک خط در میانش یعنی / هنوز / به سردخانه نرسیده ای ... نعره ای بزن از خوشحالی / و مشت هایت را / با فرمان حمله بالا ببر / به صندلی های مترویی فکر کن / که با پایان وقت اداری / باید به فتح شان بروی ... ».


ناگفته پیداست که علی اسدالهی شاعر نسل پر شور جوان است، نسلی با انرژی فوق العاده ای برای فتح هر آنچه گذشتگان قادر به فتح آن نشدند، فتح قله هایی که زیر دود و دم و مه غلیظ واقعیت در پرده ای از ابهام فرو رفته است. او راوی اشتیاق های سر بریده ای است که نه مجال و نه فضایی برای رشد و نمو دارند، نسلی که با خوردن به بن بست ها و موانع چاره ای جز خط زدن حضور واقعی خود و پناه بردن به دنیایی خیالی ندارد : « شب / با سیگاری / پنهانی / پناه می برم به پنجره / و نامه هایت را دوره میکنم : «دیگر چیزی نمانده است» / « درخت ها / از وقتی که رفته ای / شکوفه که نه / دائم کشیک می دهند / که با کدام بهار بر می گردی ... »، نسلی که مانند واژه ی «پنهان» خود را میان واژگان دیگر استتار میکند، پنهانکاری غرایزی که به مدد غریزه منتهی به خود سانسوری و سرکوب می شود. نسلی که قادر است کلمات را رمز گشایی کند و برهوت آن سوی شان را افشا سازد : « تا بازار گریه کنی / و برگردی /سهم تو از این همه آب / چشم هایی ست که تنها / تر میشوند» یا « مادربزرگ نمی دانست / دریا را روی کدام موج بگیرد » اسدالهی پیشاهنگ نسلی است که اگر آن را در نیابند با سرعت نور می رود تا برهویت فردی اش خط بطلان بکشد. شاهدش حضور کلمات لاتین در میان واژگان الف تا ی است. غنای زبان فارسی و تاریخ قدمتش قدرت همامیختگی شایسته ای با زبان های دیگر دارد، جایگزین ساختن کلمات لاتین نه تنها این امکان را نابود می سازد بلکه به گونه ای آن را مخدوش وغیر قابل فهم می کند. چرا که تغییر در زبان فارسی که زبان رمز و اشارت است و ابداعات نو در آن بدون در نظر گرفتن سوابق تاریخی اش حاصلی جز هرج و مرج در زبان نخواهد بود. حضور واژگان لاتین هشداری ست به دولت مردان تا فریاد نسل جوان را که در گوش دیوارهای سنگی سر داده میشود را بشنوند.


از طرف دیگر الف تا ی حامل نطفه ی جنگ است جنگی خانمان سوز که به جای خالی پدر اشاره میکند و فقدان قانون. دکتر کرامت موللی در کتاب مبانی روانکاوی فروید – لکان در باره ی نماد پدر چنین می نویسد : « نام پدر با شخص او یا تصویری که فرد از او داراست متمایز است. لذا کارگزاری نام پدر نه در وجود مادی اوست و نه حاصل از خیال و تصور ما. نام پدر به ساحت رمز و اشارت تعلق دارد و مهم ترین و قاطع ترین اسم دلالت را در سرگذشت فرد آدمی تشکیل میدهد ». با نگاهی به واژه ی پدر در این دفتر قانون مندی های حضور و غیاب او آشکارتر می شود : « هر برج که پدر می میرد / پارچه ای سفید رویش می اندازم / تا مادر گریه می کند / پارچه را می کشم : چند کبوتر به آسمان بر می گردند / من شعبده باز بزرگی هستم ... ». شاعر برای پر کردن جای خالی قانون ناچار از تردستی و شعبده بازی است. مادر به عنوان زنی که تحت حمایت پدر است واسطه ی انتقال قانون او به فرزندان محسوب می شود. در این دفتر مادر بدل به چشمان خیسی شده است که زار می زند. « مادر اما / لباس های پدر را به کسی نداد / و هر شب کنارشان زار می زد / گاهی هم / دست های ما را در جیب شان می کرد / تا / به عمق فاجعه / پی ببریم ». غیبت پدر ضمن اینکه نقطه ی قوتی برای پسران محسوب می گردد در عین حال میتواند آنها را در جامعه ای که بی قانونی مضاعف بر آن حکم می راند به نقطه ی انتقام و دادن قول های کودکانه سوق دهد :« قول دادم برای داغ مادر / کمی از دست های یخ کرده ی پدر بیاورم ... بر می گردی و تقویم را می بندی / سرباز ها را بر می گردانی / و بعد ... صدایم می زنی / تا با دست و پای بریده ی پدر، پازل بازی کنیم ».خواننده در این سطر ها با بازی کودکانه ای مواجه است که اجازه نمیدهد داغ مادر سرد شود و در عین حال دچار توهم مرگ و زندگی گشته آن را تا حد بازی و چیده مان پازل تنزل میدهد یا نادیده می انگارد، نوعی ناباوری مرسوم نسل جوان که جبهه ای مقاوم مقابل تمام آن چه نمی خواهد ساخته و حاضر است در مقام جانشین پدر جایگاه قربانی را اشغال کند. شاعر در این دفتر به خوبی توانسته دنیای خیالی نسل جوان را ترسیم کند . شعر های معترض این دفتر لبه ی تیز انتقاد هایش را متوجه پیرامون خود کرده اما طرحی تازه ارائه نمیدهد و مهمتر اینکه کوچه های این دفتر عاری از ترددی زنانه است . قانون حاکم بر این دفتر حضور زنان را بر نمی تابد، تنها مادران داغدار و زخم خورده و مادر بزرگ هایند که فرصت حضور پیدا میکنند. زن در واقعی ترین تصویرعروسکی است که اجازه ی نگاه کردن به «ترک» خود را ندارد : « اتاق همان خط مقدم بود: گریه های مادر / سرباز های پلاستیکی / تفنگ آبپاش / آمپول بازی / عروسکی که نمیدانست / اگر ترکش را ببیند / چشمش را خالی میکنم ... » و در فرضی ترین شکل عنصری وهم آلود است : « فرض کن / دری نشکسته و من کنارت نشسته ام / فرض کن / پا به پای تو شکسته ام ... » اما در این سطر بسیار درخشان : « زنانی که زیبایی را / در بریل اندام شان پنهان کرده اند / و می خندند ... » که سطر هایی از شعری با عنوان «ساراماگو» است و یاد آور کتاب کوری اوست، آنچه مایه ی طنز و درخشش این سطر ها را فراهم کرده تمنای جستجوگرانه ایست که منبع جستجویش را به سطح و ظاهر زنان معطوف میکند و چون زن را نمی یابد کوری خود را به آنان فرافکنی میکند، شعر می گوید تنها با حذف بینایی صوری است که میشود حضور دیگری را عمیقا دریافت. در شعر «سفره را تصادفا نمی بندد» گر چه عنوان شعر با عنصر تصادف در جاده یکی شده است اما حاوی معنایی عمیق و نمادین است. بی شک وقایع ناگوار همواره با ناباوری همراه هستند و در این شعر سفره ای که تصادفا باز گذاشته می شود نماد انتظار زن شالیکاری است که به نظر نمیرسد مرگ عزیزش را با چشمان خود دیده باشد. مراسم خاک سپاری مُهر تائیدی ست بر مرگ. خواننده در این شعر با چشمان همیشه در انتظار زنی مواجه است که مرگ را باور نکرده است. شعری قابل تعمیم به مفقودین جبهه های جنگ، که مادران و همسران بیشماری را هنوز که هنوز است چشم انتظار نگاه داشته است.


شکی نیست که الف تا ی تمام دنیای شاعر را در بر نمی گیرد و این نخستین برگی است که اگر او را برنده خطاب نکنیم میتواند گام های بلندی جهت رو کردن برگ های دیگر بردارد. ژان پل سارتر در پایان کتاب کلمات خود چنین می نویسد : « آنچه در دیوانگی خود دوست می دارم، این است که مرا از همان آغاز در برابر فریبندگی های « نخبه بودن» محافظت کرد : هیچ گاه نپنداشتم که صاحب خوشبخت یک « استعداد»م. بدون آن که چیزی در دست یا در جیب هایم داشته باشم، یگانه مسئله ام نجات خودم بود از طریق کار و ایمان. نتیجه این شد که صرف گزینه ام مرا بر فراز چیزی یا کسی قرار نداد : من بدون هیچ تجهیزاتی، بدون هیچ ابزاری به کار پرداختم تا تمام وجود خود را نجات دهم. اگر نجات محال را در انبار تجهیزات و وسایل قرار دهم، چه می ماند؟ یک انسان تمام که برساخته ی تمام آدمیان است و با تمام آن ها هم ارز است و از هیچ یک از آنان بهتر نیست » .اگر کلید گشودن در های بسته ی بزرگسالی را در کودکی مان جا گذاشته باشیم که به واقع نیز چنین است پس می توان گفت علی اسدالهی راه طویلی پیش رو دارد و شعر طی طریقی ست که او را هر بار یک کوچه به نقشه ی گنج نزدیک تر میکند. کتاب اول مقدمه ای است که شاعر با هر بار مراجعه به آن پی به بعد مسافتی خواهد برد که طی کرده است تا جائیکه آن را با خویش اش بیگانه بیابد. الف تا ی نقطه عطفی ست در زندگی ادبی علی اسدالهی و افق تازه ای است که خواننده را برای خواندن آثار دیگر او چشم انتظار نگاه میدارد.

 

« طلافروش ها

هر روز

تکه ای از آرزوهای مادر را

می فروختند به دیگران

.

.

پدر

کلاغی در به در بود ...»

 

مینو نصرت

آبان ماه 1389

 

 


مینو نصرت

 

صدای اعتراض قلم به انگلیسی
از کلیه شاعران دعوت می کنیم تا آثار خود را که در طول سالها در زمینه ی "اعتراض" نوشته اند را جهت انتخاب و ترجمه به انگلیسی و احتمالا بزبانهای دیگر برای ما بفرستند.همراه با فرستادن شعرها در یک جمله اجازه ی ترجمه و چاپ آنرا نیز به ما بدهید. این کتاب توسط بیست شاعر معاصر و برجسته ی آمریکا ادیت می شود که نام آنها در چند ماه آینده در همین صفحه اعلام خواهد شد. شعر ها باید 1-2 صفحه باشند. حتما لازم نیست که سیاسی باشند. لطفا 4-5 شعر بفرستید. همانطور که می دانید مجموعه ی "صدای اعتراض قلم" که در ارتباط با جریانات تابستان گذشته بود دسامبر سال گذشته منتشر شد.
جهت ارسال آثار :
Badihian@gmail.com
....


مینو نصرت

 

 

«عشق فروغ و گلستان کارگشا بود»

مینو صابری

minoo.saberi@radiozamaneh.com

در چهارمین قسمت «فرخ‌زادها به روایت پوران» خانم فرخ‌زاد، به فروغ و شعرهای او می‌پردازد و علاوه بر اشاراتی به زندگی خصوصی فروغ؛ او را با دیگر زنان شاعر میهن‌مان که آثار مکتوبی از آنان به‌جای مانده، قیاس می‌کند و وجه تمایز اشعار فروغ را با سایر شاعران زن ایران بر می‌شمارد:

 

Download it Here!

آشنایی‌ با «ابراهیم گلستان» مقطع تازه‌ای در زندگی فروغ بود؛ چون زندگی‌اش را به شکل دیگری درآورد. خیلی‌ها از من می‌پرسند آیا گلستان روی فروغ تاثیر گذاشته؟ می‌گویم روی شعر فروغ نه! ولی روی محیط زندگی فروغ بله! چون محیط او را عوض کرد.

گلستان محیط روشنفکرانه‌ای داشت. استودیوی او محل رفت و آمد بزرگان ادب و هنر بود. عشقی هم که بین این دو نفر به وجود آمد، هم به ‌نظر من کارگشا بود؛ نمی‌شود انکارش کرد. حتی لحظات تلخ‌اش هم، باز کارگشا بود.

چرا این ‌را می‌گویم؟ برای این‌که خود من در زندگی، با هر لطمه‌ای که خوردم، هر غمی که برایم پیش آمد، هر دردی که کشیدم؛ غنای بیشتری پیدا کردم.

یعنی آن حسی که باعث می‌شود آدم بنویسد یا شعر بگوید یا کار هنری و ادبی کند، با ناملایمات تحریک می‌شود. من فکر می‌کنم اگر آدم خیلی خوشبخت باشد، هرگز چیزی نمی‌شود؛ آدمی به جایی می‌رسد که تجربه کند.

فروغ هم همین‌جور بود. او یک شاعر تجربه‌گر بود. شما تمام شعرهای فروغ را که بخوانید تجربه‌هایش را می‌بینید. هیچ ابائی هم نداشت! وقتی از معشوق‌اش حرف می‌زند درست مثل یک «زن» از معشوق‌اش حرف می‌زند؛ نه مثل یک مرد.

من دارم روی شعرهای «جهان‌ملک خاتون» کار می‌کنم. شاعر سده‌ی هشتم هجری است، معاصر با حافظ ؛ که توی دربار «شیخ ابواسحاق» فرمانروای بخش پارس، با حافظ آشنا می‌شود. جهان‌ملک خاتون با شاه فامیل بوده.

در دربار، حافظ که غزل می‌گفته، جهان‌ملک خاتون هم به وزن همان، یک غزل می‌گفته که چندان دست کمی از حافظ ندارد؛ اما عیب‌اش چیست؟ شعری که می‌گوید شعر مردانه است. اگر بخوانی و ندانی مال جهان‌ملک خاتون است فکر می‌کنی یک مرد آن ‌را سروده.

فروغ این‌جور نبود. فروغ راه‌گشا بود. یعنی فروغ به زن‌ها نشان داد که باید از زبان خودشان شعر بگویند. نمی‌گویم پیش از فروغ هیچ زن شاعری این‌کار را نکرده؛ مثلآ «رابعه» را داریم در قرن چهارم، که مقداری بوی زنانگی از شعرهایش می‌آید.

«مهستی» را داریم؛ چرا می‌گویم مِهستی؟ مهستی غلط است! مِهسَتی یعنی خانم ِ بزرگ؛ حتی اگر بگوییم مهستی یعنی ماه‌بانو؛ حالا کرده‌ایم‌اش مهستی. به هر حال این بانو برای تمام اصناف شعر گفته، برای قصاب، برای نانوا... رباعی هم گفته؛ در واقع از زبان زنانه هم گفته ولی نه به صراحت فروغ؛ نه به شیرینی فروغ.

«عالم‌تاج بختیاری» مادر «پژمان بختیاری» که نام مستعارش «ژاله» است؛ از آینه، از شانه، از شوهرش و از تمام دردهایی که یک زن در صد سال پیش می‌کشیده حرف زده؛ ولی این‌قدر از جامعه می‌ترسیده که تمام غزلیات‌اش را پاره کرده؛ غزلیات‌اش عاشقانه است که نگذاشته به دست ما برسد؛ نگذاشته زنانگی‌اش را لمس کنیم.

من نمی‌دانم؛ آیا واقعآ در اشعار او زنانگی بوده؟ زبان زنانه بوده یا نه؟! این‌ها که از او به‌جا مانده، زبان‌ زنانه است؛ ولی زن در بند است. زنی که می‌ترسد؛ اسیر است. اما فروغ زنی است که از هیچ‌چیز نمی‌ترسد.

«پروین اعتصامی» را داریم؛ پروین اصلآ «زن» نیست! او زندگی‌ را تجربه نکرده. پروین نه عشق را فهمیده، نه مسائل جنسی زن و مرد را و نه بچه‌ را؛ نه مادر شده و نه با زن بزرگ شده. دائم پیش پدرش بوده که مرد فرزانه‌ای بوده و «دهخدا» و «بهار» نزدش می‌آمده‌اند؛ تمام بزرگان شهر هم به کتاب‌خانه‌ی پدرش می‌آمده‌اند. این بچه، که پر از استعداد بوده، آن‌جا بزرگ شده؛ شده یک پیرمرد! یعنی تمام استعداد زنانه‌اش از بین رفته.

بنابراین در مقطعی از تاریخ ادبیات ما، فروغ اولین زنی بوده که با زبان زنانه حرف زده. نترسیده که بگوید معشوق ِ من یا عشق ِ من؛ یا این‌که من این یا آن کار را کردم.

شعر «گناه»، که خیلی هم لطیف است، شعر ساده‌ی کودکانه‌ای است که از لحاظ ادبی هیچ ارزشی ندارد؛ اما ارزش دلیری یک زن را دارد. شاید اگر فروغ این شعر را نگفته بود اصلآ فروغ نمی‌شد. «گناه» در تاریخ ادبیات مثل یک بیگ‌بنگ ترکید و فروغ به‌وجود آمد.

او شعر گناه را داد به مجله‌ای که «فریدون مشیری» در آن بود؛ خود مشیری برایم تعریف کرد: «روزی، دختر جوانی آمد توی دفتر کارم، انگشت‌هاش هم جوهری بود، گفت من این شعر را گفته‌ام؛ می‌خواهم آن را چاپ کنید. من وقتی شعر را خواندم، ترسیدم؛ ولی گفتم بگذار چاپ کنم.»

با چاپ این شعر غوغا به‌پا شد. بابام داشت خانه‌ را خراب می‌کرد. می‌خواست فروغ را بکشد. من هم که حرف می‌زدم، می‌خواست من‌ را هم بکُشد. مامان می‌گفت بابا ول کن! می‌خواست مامان را هم بکُشد. تمام تفرشی‌ها به بابام هجوم آوردند که این دختر، آبروی تویی، که تفرشی هستی، را برده.

آقایان آخوندها، که همه‌ی گناه‌های دنیا را می‌کنند، از قم طومار آوردند؛ اوه! زمین به آسمان چسبید! دنیا خراب شد! آخر چرا!؟

ما تمام تاریخ ادبیات را که نگاه کنیم، به جز «فردوسی» و «حافظ»، بقیه‌ی شاعران «شاهدباز» بوده‌اند؛ یعنی «مردباز» بودند. حتی سعدی، که من ارادت بسیار به غزلیات‌اش دارم، بیشتر این غزلیات را برای پسرهای جوان گفته و هزلیات‌اش شرم‌آور است!

با این وجود آب از آب تکان نمی‌خورد. هیچ‌کس از معلمین اخلاق نه حرفی زده و نه اعتراضی کرده. اما تا یک زن، به‌ نام یک انسان، آمد حسیات‌اش را آشکار کند، زمین تپید و آسمان خراب شد و غوغایی به‌ راه افتاد! همین باعث شد که این دختر را بردند بیمارستان. چرا؟ چون یک شعر گفته بود!

الآن، که بعد از سال‌های دراز، فکر می‌کنم، می‌گویم فروغ چه خوب زکات زندگی‌اش را داد! او زکات شعر را داده! آدم باید زکات بدهد! او داد؛ قربانی شد. در واقع فروغ هیچ‌وقت زندگی نکرد. یعنی آن زندگی‌، که معمولآ بیشتر زن‌ها می‌کنند، را نکرد؛ ولی در عوض زکات‌اش را داد و جاودانگی را گرفت.


پوران فرخزاد، عکس از مینو صابری

«رحمت الهی» با فروغ دوست بود. فروغ بی‌کار بود و دنبال کار می‌گشت. الهی به فروغ گفت برویم استودیو گلستان، آن‌جا کار کن. رفت آن‌جا و کارش را شروع کرد؛ منشی آقای گلستان شد.

آقای گلستان در یک مصاحبه‌ای گفته بود که فروغ آمده بود ماشین‌نویس بشود؛ فروغ نه ماشین‌نویسی بلد بود و نه اهل ماشین‌نویسی بود. آن‌جا شروع کرد به کار.

به علت علاقه‌ای که به فیلم پیدا کرد (به هر حال این علاقه به صورت پنهان در او بوده)، کار کردن با گلستان را شروع کرد. بعد که گلستان متوجه شد فروغ برای فیلم‌سازی خیلی استعداد دارد، او را سه- چهار ماه فرستاد لندن تا دوره ببیند.

وقتی برگشت، از جایی به آقای گلستان پیشنهاد داده بودند که از خانه‌ی جذامیان فیلم بسازد؛ فروغ گفته بود که من این‌کار را می‌کنم.

سال‌های اخیر شنیدم چند نفر آدم، که اصلآ درک ندارند، گفته‌اند: «فروغ این فیلم را نساخته؛ گلستان ساخته» در صورتی‌که شما روح فروغ را در این فیلم می‌بینید؛ این فیلم یک شعر است؛ اصلآ فیلم نیست!

ما خیلی فیلم مستند دیده‌ایم؛ این فیلم یک «شعر سیاه» است؛ یک شعر غمگین ولی تاثیرگذار که نبوغ فروغ را نشان می‌دهد. شاید اگر می‌ماند فیلم‌ساز خیلی والاتری می‌شد؛ چون این استعداد را در خودش کشف کرده بود. شاید هم لطمه می‌خورد به شعرش؛ نمی‌دانم! ولی خیلی کار قشنگی کرد.

یک شب که من خانه‌ی مامان بودم، فروغ از سفر آمد، گفت: «مژده! فیلم‌ام برنده شده!». پنجاه ‌هزار تومان جایزه نقدی برده بود. آن‌ موقع پنجاه هزار تومان خیلی پول بود.

گلستان در خیابان «مرودشت» یک قطعه زمین داشت. با این پول زمین را ساختند. همیشه هم فروغ می‌گفت که گلستان اصرار می‌کند برویم این خانه را به نام تو کنم. مامان به فروغ می‌گفت خب برو. فروغ می‌گفت: «مامان من خونه می‌خوام چه کار؟ با خودم می‌خوام ببرم اون دنیا!؟ اصلآ من و گلستان نداریم! این حرف‌ها چیه که می‌زنید؟»

البته بعد از مرگ فروغ هم، گلستان خیلی به مادرم اصرار کرد؛ ولی ما حتی حاضر نشدیم اسباب‌های فروغ را جمع کنیم. نتوانستیم و همان‌جور ماند.

بعد از مدتی، کاوه‌ی نازنین با همسرش آن‌جا زندگی می‌کردند. بعد از فاجعه‌ی کاوه، دیگر نمی‌دانم آن خانه چه شد؛ ولی قبلآ کاوه به یک نفر گفته بود که خانه را همان‌جور که فروغ درست کرده بود، نگه‌داشته‌ایم.

 

 


مینو نصرت

 

به روایت شهرنوش پارسی‌پور ـ شماره ۱۵۱

«برهوت کاهی رنگ»

شهرنوش پارسی‌پور

http://www.shahrnushparsipur.com

مینو نصرت، متولد ۱۳۴۰ شاعر با ذوقی ست که می‌داند با واژگان چگونه بورزد. او در کتاب برهوت آبی رنگ در مقدمه می‌گوید:

«به یاد می‌آورم روی برگ‌های خشک و قهوه‌ای و زرد باد آورده قدم می‌زدم به شوق یافتن گردو و می‌دانستم چرا.

به یاد می‌آورم لابه‌لای آب‌رفت‌های برجای مانده رودخانه «کفترعلی» نگاهم خیره می‌شد به سنگ‌های رنگی آب آورده و دستانم می‌چیدند صیقل یافته‌ترینش را ولی نمی‌دانستم چرا.

به یاد می‌آورم در حاشیه خزر وجد گام‌ها و دستانم را در چیدن گوش ماهیانی که در سفر طولانی با امواج به ساحل رسیده و لبالب از موسیقی اعماق بودند، مشت مشت در جیب‌هایم می‌ریختم و نمی‌دانستم چرا.

حالا با هر نگاه به افت و خیز زندگی، از قلم دستانم بی‌وقفه می‌ریزد راز گردوهای زیر برگ‌های خزان، نرمی قلوه سنگ‌های رودخانه کفترعلی و آوای گوش ماهیان خزر...

انگار در برهوت زیسته بودم
انگار از برهوت چیده بودم‌شان
در خود مچاله شده، برشته و هنوز تشنه
لاجرم نام این فوج بال و پر ریخته
شد برهوت کاهی رنگ»

از این آغاز درمی‌یابیم با شاعر حساسی رودررو هستیم. او از نوع انسان‌هایی است که در خاطرات خود زندگی می‌کنند، و در چرخش مدام در این میدان به کشف و شهود نوینی دست پیدا
می‌کنند.

در شعر شماره ۱۰۴ می‌گوید:

شاعر که می‌شوم
چشمان خاک می‌جوشد
آهوان، پونه‌ها را از خواب بیدار می‌کنند
پونه‌ها، جهان را
شاعر که می‌شوم
هیچ‌کس بوی مرده نمی‌دهد
خواب‌ها زنده به دنیا می‌آیند

و

در همه فصل‌ها می‌توان برهنه شد
شاعر که می‌شوم
سخت ساده است زندگی
و من فراموش می‌کنم
آدم‌ها را
که با رنگ‌ها محدود شده‌اند
و مرزها را
که با آدم‌ها
شاعر که...

به این دلیل ساده می‌توان باور کرد مینو نصرت، شاعری است که کلمات در شعر او پوسته نوینی پیدا می‌کنند، و این وجهی از حضور شعرگونه شاعران است که کلمات را کشف می‌کنند. در هر کلامی که حس کشف و شهودی در باب کلمه وجود داشته باشد، حس شعر نیز خانه کرده است.

 

در شعر شماره ۱۰۹ می‌گوید:

نیامدنت
شکل باد را
وقتی حول اندامم می‌پیچد
تغییر نمی‌دهد
هم‌چنان که انتظار من ذائقه جهان را
به زمزمه‌ای
زنبق گیسوانم باز می‌شود
بازوانم بوی بهشت می‌گیرد
وقتی از پهلویی به پهلوی دیگر می‌غلتی
نگاه روی شانه زندگی
گل سرخ می‌نوشد

مینو نصرت به صراحت عاشق است و عشق را پنهان نمی‌کند. او در جستجوی کلامی که عاشقانه باشد از تجربه‌ای جسمی به تجربه‌ای ذهنی روی می‌آورد. البته اشعار او فاقد وزن و قافیه هستند، اما می‌توان باور داشت که از وزنی درونی برخوردارند.

 

در شعر شماره ۱۱۸ می‌گوید:

نخستین رویای آدمی
غوطه‌ور شدن در برکه‌ای بود
که او اقیانوسش می‌پنداشت
آخرین رویای آدمی
فرو شدن در اقیانوسی است
که او برکه‌اش می‌پندارد

این شعر مرا به یاد مفتون امینی می‌اندازد که در جایی می‌گوید:

تو با آن چشم سبز خود یک برگ را یک باغ می‌بینی... و بعد همان‌طور پیش می‌رود و تمامی لحظات باغ را کشف می‌کند و عاقبت به اینجا می‌رسد ...و تو آن‌گاه یک باغ را یک برگ خواهی دید.

 

به راستی روشن نیست که کدامین حال عارفانه‌تر است: برگ را باغ دیدن و یا باغ را برگ.

چنان‌چه برکه را اقیانوس دیدن خود یک مرحله کشف و شهودی‌ست و اما اقیانوس را برکه دیدن انسان را به تامل وامی‌دارد.

اقیانوس را زمانی می‌توان برکه دید که انسان رسیده باشد به این حال قال که هر قطره به سهم خود اقیانوس است. پس اقیانوس در اقیانوسیت خود می‌تواند برکه‌وار تجلی پیدا کند.

در شعر ۱۱۹ می‌گوید:

کجاست؟
راهی که در آن ناپدید می‌شدم
و بوی پونه تنها حرفی بود
که آن‌جا با صدای بلند فریاد می‌کشید
کجاست؟
آن سوار همیشه
که می‌آمد و دختران کوچک را
از صلیب قبیله‌ها باز می‌‌گشود
و «دوعا» را نیز
باروت خنده‌هایم را
چخماقی نیست تا بیفروزد
این تاریکی
ادامه شب اول است

در پانوشت این شعر می‌آید که «دوعا» دختر نوجوان کرد یزیدی‌ست که به خاطر دل سپردن به مردی مسلمان در هفتم آپریل ۲۰۰۷ توسط مردان خانواده و ایل و تبارش در شهر بشیقه عراق سنگسار شد.

 

برای من روشن نشد کدامین سوار باید بیاید و دوعا را نجات دهد. این سوار ظاهرا باید در ذهن هر انسانی زندگی کند.

دیروز نیز نواری دیدم ار مراسم قربانی کردن یک دوشیزه در تایلند. هر ساله یک دوشیزه باکره در این منطقه وحشی تایلند قربانی می‌شود. خونش را همه باهم می‌خورند و جسدش را وا می‌گذارند تا در مدت یک سال و تا دور بعدی و کشتن باکره بعدی روی زمین بپوسد.

زن‌کشی احتیاطا یک میل قدیمی است. میلی برای تسلط یافتن بر جهان. از آن‌جایی که جهان پیرامون ما زنانه به چشم می‌آید با کشتن زن بر جهان مسلط می‌شوند. کمتر دیده می‌شود مردی را به دلیل عاشق بودن تنبیه کنند.

شعر ۱۲۸ اما اعلامیه‌ای علیه جنگ است. می‌گوید:

دیگر سفر به ابتدای سلام
از مد افتاده است
کسی به خاطر صلح
مقابل عمارت جنگ
خود را آتش نمی‌زند
امروز
هسته‌ی تمام زردآلوها
پر از باروت است
باید خود را بپوشانم
و به چشمانم دزدگیر بزنم

می‌توانیم بپذیریم که در پایان عصری هستیم که انسان بسیار خودمختار بود. امروز اما دیده می‌شود که او شیئی متحرک است که هرکجا باشد می‌تواند مورد هجوم قرار گیرد. پس شاید به راستی سفر به آغاز سلام از مد رفته باشد. حالت کمی بر جهان غلبه می‌کند و حالت کیفی پس می‌نشیند.

دیگر نمی توان عالم داشت، بلکه اما هر یک از ما صاحب محیطی است با کمیت‌های روشن و حساب شده. انسان دارد به مکانیسمی تبدیل می‌شود.

 

در شعر ۱۳۳ وحشت خانه کرده است. می‌گوید:

کرکس‌ها که هجوم آوردند
هرکس خودش را
در گنجه خانه پنهان کرد
تنها گوزن مهربان پرده
که نوزادش را می بویید
در جنگلی از وهم و گمان گم شد

شعر موجز و زیباست، اما درنیافتم این همه ترس از کرکس از کجا نشات می‌گیرد. سپهری در جهت عکس مینو نصرت حرکت می‌کند و در حیرت است که چرا مردم در قفس‌هاشان کرکس نگه نمی‌دارند، و من در حیرتم که چرا مردم قفس دارند. اما حالت زیبای گوزن مهربان پرده خواننده را شادمان می‌کند.

در شعر شماره ۱۳۸ در جایی میان عاشقانه بودن و فلسفیدن سیر می‌کند:

گاهی شب با خیال تو
چشمانم را کور می‌کند
کاش
پیراهن خوابم را
در بیداری نمی‌پوشیدم
پشت پای مردگان
پنچه بر گونه‌های جهان می‌کشم
از این قصه
هیچ مرده‌ای
زنده بیرون نخواهد رفت

چرا حس مرگ در این قطعه تا این حد قوی است؟ آیا تجربه مردن در زندگی شاعر رخ داده است؟ و یا که او مرگ را این چنین صریح و عریان تجربه می‌کند، چرا که مرگ همیشه حس شدنی است.

اما قطعه شماره ۱۴۶ زیبا و سهل و ممتنع است:

اگر زلال بودم
اگر آسمان در من بود
سبویت را با کدام پر می‌کردی؟
آب
آسمان
یا من
که گودالی بیش نیستم

شعر زیبایی است. حضور زنانه‌ای در آن به چشم می‌خورد. زلالیت در ترکیب با «تهیب» زنانه می‌رود. سبودار اما چهره عاشقانه‌ای را در معرض تماشا می‌گذارد.

در شعر شماره ۱۵۲ با حالتی عصیانی روبرو هستیم که از ماهیت شاعرانه‌ای برخوردار است. می‌گوید:

خواب رفته است
رویا بیاورد
گل‌ها پژمرده
و باغچه دارد با تشنگی قد می‌کشد
من ته‌نشین شده‌ام
انگار
هیچ نیاموخته‌ام
جز بستن چمدانی که همیشه خالی‌ست

 

شعر پر است از تشنگی و خالی در جهت منفی. خالی حالت خوبی است. خالی بودن مرحله‌ای است که انسان را به اوج بی‌نیازی می‌رساند. اما بستن چمدانی که همیشه خالی است باعث اندوه می‌شود. همچنان که ذهن خالی از غرض انسان را به اوج می‌رساند، اما چمدان که حالت پر بودن کیفیت واقعی آن را عرضه می‌دارد خواننده را مضطرب می‌کند.

در شعر ۱۹۰ شاعر باز در میدان‌های خاطره بازیگوشی ترسناکی می‌کند که باعث تشویش ذهن می‌شود. می‌گوید:

آن روزها که مادرم چشمه
پر می‌کرد جیب سپیدارهای خیابان را
از رویایی زلال
تکه ابری کوچک
کفایت می‌کرد سبوی خواب‌های‌مان را
امروز
در جوی‌های خیابانی
زنی برهنه جاریست
که گلویش را بریده‌اند
دورتر نمی‌روم
می‌ترسم
درختان سیب از سکه بیفتند

بله، می‌توان شاعر نوسرایی بود و در جایی زندگی کرد که جسد در جوی‌های آبش پیدا می‌شود. این واقعیت زندگی است. در زمانی که حافظ شعر می‌سرود، امیر تیمور از سر آدم‌ها، مناره می‌ساخت.

 


مینو نصرت

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
پست الكترونيك

مینو نصرت


استفاده از مطالب این وبلاگ بدون ذکر مآخذ و نام نویسنده مجاز نمی باشد.

نویسندگان
مینو نصرت


آرشیو من
آذر ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
آبان ۸٩
اسفند ۸۸
دی ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
فروردین ۸۸
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥


لینک دوستان
مازیار عارفانی { معمارستان }
خزر
افسانه حقیقی
ملافه
مهر داد فلـــــــــــــاح
شیـــــــــــدا محمـــــــــــدی
منیرو روانی پور
منیر السادات حسینی رامش {حواصیل}
آوارستان / مازیار عارفانی
سعید دارائی
دانوش
سایت شهلا بهار دوست
روجا چمنکار
پویا عزیزی
شقایق زعفری
شقایق لعلی
آفتابان
تازه های ادبی
پخلـــــــوچه
والس ادبـــــــی
زن شرقـــــــــی
فروغ فرخزاد
شاملـــــــــو
مجله ی شعــــــــــر
کتاب شعــــــــــــــــــــــــــــر
حـــــــــــــــــــــــــوا
سهیل پاشـــــــــــــــازاده
نقد وازنا { کارگاه کارنامه } بر کتاب حوا ...
نقدی بر کتاب حوا صدایم می زنند
مهرداد عارفانی
لیلا فر جامی
علی شهسواری
ماه مگ
توبن
آنقدر از یاد رفته ام که شاعر شدم
مینو نصرت


آمار وبلاگ


وبلاگ فارسی
  RSS 2.0